در تنها باری که پا از مرزهای جغرافیایی ایران بیرون گذاشتم، از جانب آدمی فرنگی مورد این سوال قرار گرفتیم که چه چیزی از ایران موجب افتخارتان است؟ دوستان همراهم هر یک دلیلی برای افتخارشان داشتند، کلیشه و غیر آن. من اما در آن لحظه هیچ نداشتم از ایران که مفتخرش باشم، اندکی نگذشت اما که شاید تنها دلیلی که من به ایرانی بودنم افتخار کنم یادم آمد:
"عمر خیام"
امشب سرانجام یک هفته انتظار بود و مشاهده مستندی کوتاه از "صادق صبا" در مورد عمر خیام. نتیجهاش شد سرمستی کنونم، همجنس مستی شراب، خواندن شعرهای خیام و شاملو و همآغوشیهای بیمجوز دورانی نه چندان دور.
حس خوبی است که دریابی "شجریان" به همان دلیلی که تو نیز، خیام را دوست میدارد، از آنگونه که "دولتآبادی" و "شایگان" و "دهباشی" و بسیاری دیگر تا ... "بیل کلینتون". دیدن این فیلم اما شاید برای بسیاری دلهرهای نصیب آورد، از آن جنس که پیرزنکان فامیل لب میگزند و استغفرالله گویان میشوند. تراژدی تاریخ است گویا که شکگویان، مسند اقلیت رها نمیکنند و عامه را همراه نمیبینند.
امشب برای چندمین بار به احترام مردی هموطن که نهصد سال پیش رباعیاتی سرود که تن باور و یقین را لرزاند، کلاه از سر بر داریم و به یادش جامی برگیریم و آن قدر بنوشیم که "ساقی گوید یک جام دگر گیر و من نتوانم".
از کتاب "روح پراگ" نوشته ایوان کلیما و با ترجمه روان خشایار دیهیمی، قبلا چند مطلبی در ماهنامه وزین "نامه" به مدیر مسئولی مهندس کیوان صمیمی که اکنون سریلندانه در بند دولت کودتا است، خواندهام. تا جایی که به یاد دارم، مجله "دنیای سخن" نیز چند مطلب از این کتاب را منتشر کرد. القصه به ظاهر کتاب مذکور آنقدر حرف برای گفتن دارد که تبدیل شود به محبوب کتابهای من در این ایام، از آن جنس که برای خواندنش لحظه میشمارم. این کتاب روایت نویسندهای است که تجربه زندگی در دو رژیم فاشیستی و سپس کمونیستی را داراست و دیکتاتوری را با پوست و خونش احساس کرده و راه مقابله با آن را پیموده است. از این رو برای مای دچار دیکتاتوری دانستن تجربههایی از این دست، بیشک ارزشمند است. سعیام بر این است که بابت بعضی نکات برجستهتر این کتاب مطلبی بنویسم.
به احتمال جایی خوانده ام که ابراهیم گلستان چند سال قبلتر وقوع انقلاب 57 و سقوط رژیم پهلوی را در کتاب اسرار گنج دره جنی پیشبینی نموده است. اکنون که کتاب را خواندهام این احتمال به یقین نزدیکتر میشود، اما معترفم که بی داشتن چنین زمینهای در پس ذهن، برداشتی این چنین غریب بسی دور از دسترس است. ناگفته نیز پیداست آنانی که این کتاب را به گاه انتشار نخستش که انقلابی در کار نبوده، خواندهاند، مخیلهشان در این جهت سیر نکرده است.
اغراقی که در بخش آخر داستان در مورد ویرانی قصر "سست" برآمده از گنجی بادآورده (لابد نفت؟!) به کار رفته است همراه با سرنخهایی که شخصیت "نقاش" (لابد خود گلستان؟!) به خواننده میدهد، کافیست که کلاهمان را به احترام قدرت پیشگویی ابراهیم گلستان برداریم و سرخوش باشیم از بابت خواندن کتابی به یاد ماندنی.
به عادت خود گلستان، بیپروا و پررو ایراد میگیرم به نحوه ورود "نقاش" به داستان. جایی که برخلاف دیگر شخصیتها که سطوری چند صرف شناساندن و پرورش نقششان در ذهن خواننده شده است، این یکی بی هیچ زمینهای وارد ماجرا شده و برخلاف تصور نه تنها شخصیتی گذرا نیست بلکه در پایان داستان نقش محوری گرفته و به نوعی تابلو پیام کتاب (و شاید نویسنده) را میدهد و سوار بر قاطر میرود. یاد بسیاری از نوشتههای خود میاندازدم که پس مقدمهای مفصل و هنگام رسیدن به متن، خسته از قلمفرسایی، سریع اصل مطلب را ول میدهم و متنی نه در خور مقدمه میسازم.
پینوشت1: ابراهیم گلستان از محبوبان روشنفکری من است. 87 سال سن دارد و هنوز خوشتیپ و مغرور و آگاه. حیف که عهدی دیرین با عزلت دارد و امکان آشنایی با اندیشهاش برای بسیاری پیش نیامده است.
پی نوشت2: از تجربه کتابخوانی این روزهایم، یکی هم این که "بیچارگان" فیودور داستایوسکی چنگی به دل نزد. نوشتم که یادم بماند خواندهامش.
به وجدان بیدار هموطنانمان؛
به دنبال کودتای آشکار 22 خرداد، چند ماهی است خشونت دستگاه حاکم بر کشورمان چهره عریان نموده و بیش از پیش با هر آن چه ندای حق طلبی است به شدت برخورد می کند. در این راستا آنانی که بی باکانه چنین رفتاری را نپذیرفته و داد بیداد حاکمان را سر داده اند و به گوش عالمیان رسانده اند، بیش از دیگران مورد عنایت دستگاه امنیتی قرار گرفته اند و هزینه داده اند. از جمله نهادهایی که از نخستین روزهای کودتای 22 خرداد تا کنون همپای موج سبز ملت ایران در تکاپوی مبارزه با استبداد عنان گسیخته بوده، سازمان دانش آموختگان ایران (ادوار تحکیم وحدت) است. عملکرد شجاعانه اعضای این سازمان در افشای کودتاگران، دستگاه امنیتی را چنان آزرده است که تا کنون 10 تن از عزیزترین فرزندان ایران که افتخار حضور در سازمان ادوار تحکیم را دارا می باشند، زندانی شده اند و همچنان نیز برخلاف قوانین جاری، بدون برخورداری از حقوق اولیه متهمین در بازداشت به سر می برند.
اعضای شعبه کرمانشاه سازمان ادوار تحکیم وحدت، با تاکید بر پی گیری اهداف والای سازمان متبوعشان در احقاق حقوق ملت ایران و مبارزه در جهت آزادی و حقوق بشر، وهم دستگاه امنیت را مبنی بر انفعال سازمان ادوار در نتیجه برخوردهایی این چنین، واهی پنداشته و نسبت به عواقب ادامه بازداشت اعضای این سازمان و دیگر زندانیان سیاسی کشور هشدار داده و خواستار آزادی همگی آنان هستند. اعضای این شعبه با محکومیت حکم 8 سال زندان برای عبدالله مؤمنی، سخنگوی سازمان ادوار، خواستار آزادی بلادرنگ وی و نیز دکتر احمد زیدآبادی، دبیرکل، حسن اسدی زیدآبادی، مسئول کمیته حقوق بشر، محمد صادقی، مسئول کمیته شعب، موسی ساکت و کوهزاد اسماعیلی، مسئول شعبات آدربایجان و گیلان، نفیسه زارع کهن، حجت شریفی و همچنین فریدون رازیانی، عضو شعبه کرمانشاه سازمان ادوار، می باشند.
شاید برای غیرمطلعین بسیار عجیب بنماید این که سازمان ادوار تحکیم که این حجم بالای ارجاع خبری را در چند ماهه اخیر در فضای سیاسی کشور داشته است، هیچگاه آن گونه که باید و شاید صاحب مکانی درخور نبوده است. بعد از ساختمان نوستالژیک میدان عشرت آباد و آپارتمان خیابان آزادی قریب یک سالی است سازمان ادوار هیچ مکان رسمی از آن خود ندارد. اما در این هنگامه سخنی این چنین چرا؟
می بایست سپاسگذار دستگاه عظیم و طویل اطلاعات و سپاه و امنیت و قوه قضائیه و ... بود که دست به دست هم داده و در راستای فراهم نمودن مکانی در خور ادواری ها اقدام به در اختیار گذاشتن زندان حال دیگر باکلاس! اوین به اعضای سازمان مذکور نموده اند.
امنیتی های بزرگوار که در ابتدا آس های ادوار را اوین بردند بعد از این که شرایط را کامل تفهیم دکتر و عبدالله کردند، اقدام به جمع کردن جمع دوستان یک به یک نموده اند و تا به این لحظه 9 نفر از اعضای سازمان را در این مکان سامان داده اند. جالب آن که ایشان به اشتباه تا به امروز 8 نفر را شامل عنایت خود کرده بودند اما از آنجایی که هر مجمعی را تعدادی فرد می باید اقدام به 9 رسانیدن اعضا کرده اند و سلمان سیما را نیز به جمع راه داده اند تا اگر احیانا شعبه اوین سازمان ادوار تحکیم وحدت پیرامون مسئله ای اقدام به اخذ رای کناد مشکلی از این بابت پیش نیاید.
القصه تولد شعبه زندان اوین سازمان ادوار تحکیم را ابتدا به محمد صادقی دبیر شعب سازمان و بعد به تمامی اعضای سازمان ادوار و از جمله خودم در شعبه کرمانشاه تبریک و تهنیت عرض می نمایم. ناگفته نگذرام ته دل تمنای نقل مکان از شعبه کرمانشاه به شعبه اوین دارم، می دانم اما که لیاقتش ندارم گویا. دل خوش می دارم به یاد لحظاتی که در رکاب دکتر، عبدالله، حسن اسدی، محمد صادقی و ... گذرانیده ام.
یخ قلم آب می شود و ...
امروز را با دلهره فرجام احسان آغازیدم و با بغض خبر مرگش پی گرفتم. شوربختانه جزو اولین کسانی بودم که در پی sms کوتاه کاوه ته دل خالی کردم. روز به نیمه رسید با دیدن روی باد کرده ی کاوه٬ نتیجه ۴۸ ساعت نخوابیدنش. دنیا را متوجه خطر مرگ احسان کرد و از تمام دنیا فقط خودش و ۲ کس دیگر به اصرار او شب را کامل جلوی زندان سنندج گذراندند و پس از کش و قوس بسیار دنبال آمبولانس حمل جنازه ای راه افتادند که آخر فهمیدند "احسان فتاحیان" را به "بهشت محمدی" برد. بهشت محمدی؟!!!!
خستگی دنیا به تن کاوه ماند٬ ...
"احسان" قبل از آنکه چهارپایه را از زیر پایش بکشند خود را انداخته است و نصبت افتخار مرگش را از ضحاکان گرفته است و من دیر زمانی است که رشک می برم کسانی را که خدایان تقدیر آنقدر ناچیز می نگارند که این تنها قطعیت را نیز خود انتخاب و اجرا می کنند. حقارت متعفنی که احسان نصیبتان کرد را از صمیم قلبم برازنده تان می بینم و تصورش سرمستیم می دهد. آخ جان ...
"احسان فتاحیان" مرگ را زندگی کرد.
اصلیترین دغدغه مردم ایران اکنون این است که عاقبت وقایع پس از انتخابات منجر به کودتای چه خواهد شد و اعتراضات بیسابقه مردم به کدامین فرجام خواهد انجامید؟
آنچه تاکنون شاهد بودهایم عریان شدن دیکتاتوری بخشی از حکومتگران است که دیگر هیچ شبههای برای نزدیکترین دیدگاههای نزدیک به خود را نیز برای باور آن باقی نگذاشتهاند. فرایند اخیر، 22 خرداد امسال را نقطه عطف خود قرار داد و آخرین روزنههای گذار درون حکومتی به دموکراسی را نیز کور کرد و بدینسان نشان داد که حتی مشارکت حداکثری مردم و انتخاب فردی معتدل از درون حاکمیت نیز، زین پس راه به بنبست میبرد.
به ادعای نگارنده نتیجه اخیر پیامدی مثبت برای پروسه گذار به دموکراسی در ایران خواهد داشت. بسیاری از مردم به این نتیجه درست رسیدهاند که حق خود اگر که خود نستانند، طلبش از هیچکس دیگر نتوانند کرد. مهمتر آنکه برای احقاق حق خود (در مورد اخیر انتخابشان) حاضر به پرداختن هزینه شدهاند. این همان خودآگاهی است که لایههایی از جامعه که هر کدام حقوق حقه خود را خواهانند، قبلا به آن دست پیدا کردهاند. اعتراضات مدنی به لایههای گسترده جامعه رسیده است و از این پس فعالین زنان، دانشجویان و مدافعان حقوق بشر تنها نخواهند بود و همصدا خواهند داشت بیش از پیش.
مهمترین نتیجه وقایع اخیر شکلگیری خواستی است که خلا حضور هدفی فراجناحی و فراطبقاتی را در این چندین ساله اخیر از بین برده است. خواستی که طیف بسیار گستردهای از ایرانیان را در داخل و خارج از کشور همراه و همدل کرده است و حمایت همه جانبه افکار عمومی جهانیان را نیز در پی دارد. اکنون مرز مشترک همه ما گرفتن حقی است که حاکمیت به ناحق از ما گرفته است. حق انتخاب (حتی اگر محدود شده باشد). پایهایترین حق نوع بشر که به اعتقاد بسیاری تفاوت انسان با دیگر موجودات است از جانب چند ده نفر گرفته شده است و عموم این را برنمیتابند. احقاق این حق ساده اما بنیادی راه بر ستاندن حقوق دیگر باز میکند و ایران را در راهی قرار میدهد که فرجامش روشنی است.
پیامد دیگر کودتای 22 خرداد شکلگیری اپوزسیون قدرتمند و فراگیری است که بسیاری از حکومتگران سالهای دور و نزدیک انقلاب اسلامی را نیز در بر دارد. خواست حداقلی، سبب گرد هم آمدن طیفی چنان گسترده از خیرخواهان (!) مردم ایران شده که نمونهاش را فقط شاید در هنگام انقلاب 57 شاهد بودهایم. این امر برای رسیدن به خواستهای حداقلی، اتفاقی خجسته است و اهمیتش افزون میشود هنگامی که احقاق خواستهای حداقلی فعلی مردم ایران در تقابل مستقیم با بدنه توتالیتر حاکمیت ایران قرار گرفته است و وقوعش شکستی سنگین برای دیکتاتوری است.
در کوتاه مدت اما، اعتراضات سبزی که به لطف و برکت حضور سربازان گمنام به وحشیانهترین طریق ممکن رنگ سرخ به خود گرفت و در خون آغشته شد، در پی حکومت نظامی و خفقان شدید حاکم، رفته رفته از دامنهاش کاسته شده و موقتا فرو خواهد نشست. ندای حقطلبی اما میماند، پررنگتر از همیشه. ندا میماند.
صداي چهچه پرنده ها تو كوچه ها
لباس سبز جنگلا و عطر اين شكوفه ها
مي گن بهار اومد
نرو ندا
ندا بمون
با مردمت تو كوچه ها بخون
بگو كه زنده باد زندگي و مرده باد مرگ
بگو بتابه آفتاب و بره تگرگ
ندا بمون
ندا نگاه كن به شهر
داره مي لرزه پايه هاي قصر
بلندتر از هميشه ان چناراي ولي عصر
خيابونا پر از "خس" ه
براي بعضيا هوا پسه
ندا نترس
اينا كه مي شنوي گلوله نيستن، ترقه ان
بهانه ان براي شعله ور شدن، جرقه ان
ما آتيشيم
با باتوم و تفنگ
بيشتر
شعله ور مي شيم
ندا بمون
خبر آوردن از افق
مي گن سپيده سر زده
مي گن سحر به در زده
ندا! ندا!
نفس بكش
بلند شو
يه ضربدر رو اين قفس بكش
نرو ندا
صبر كن
نگا به پشت ابر كن
يه روزنه
خورشيد خانم مي خواد بياد
همون كه مثل تو "زن" ه
ندا نرو
ندا تو رو خدا نرو...
می دانستیم که این انتخابات نیز همانند همه آن چه در نظام جمهوری اسلامی انتخابات نام گرفت فاقد بسیاری از مولفههای انتخاب آزاد است و قصد شرکتش کردیم. چه آن که حداقلی از تغییر را که با ابزارهای موجود نیز قابل تحصیل است را نیز غنیمت شمرده و لازمه تغییراتی کلانتر و ساختاریتر دانستیم. براساس آنچه گفتمان مطالبهمحوری نام گرفت بسیاری از ما مطالبهمحوران خواستهای حداقلی خود را از کاندیداها خواستیم و براساس میزان پاسخگویی آنان و براساس میزان تطابق برنامهها و ضمانت اجرایشان کاندیدای مطلوبمان "مهدی کروبی" گردید.
کروبی و تیم مشاورانش در انتخابات اخیر منطق و عقلانیت جامعه ایران را نشانه گرفتند و نتیجهاش آن شد که خواهیم دید و وزن واقعی عقلانیت سیاسی جامعه ایران را نشان خواهد داد. ایرانیان دیرگاهی است که بیش از آن که جانب منطق گیرند، دنبال احساس راه افتادهاند. در این دوره از انتخابات نیز شاهد آن بودیم که احساس حرف اول را زد. عامه مردم قبل از آن که زحمت خواندن، گوش دادن و اندیشیدن به خود دهند، میببینند. بر این اساس دوری خودخواسته کمپین انتخاباتی کروبی از آن چه امسال شاهد بودیم و ورود رنگ در تبلیغات بود، سبب عدم تهییج جامعه احساسی ایران به خصوص دختران و پسران جوانی بود که دو سه هفته انتخابات تمام آنچه محدودیت حاکم از آنان گرفته است را در کوی و برزن فریاد کشیدند.
مثال عینی تهییج احساسات "موج سبز" حامیان میرحسین موسوی بود که به مثابه کامل موج احساسات عامه را همراه خود کرد. آن کس سوار و همراه موج میگردد اختیار از خود ندارد و تابع موج است، چنان که هواداران سبزپوش در این دوره بودند. بگذریم از عاقلان این طیف که تمام استدلالشان برای حمایت از موسوی شکست احمدینژاد بود (گویی با دیگری این امکان نیست) بسیاری از حامیان وی تا بدانجا عنان منطق از دست دادند که حتی حمایت طیفی از بسیج و سپاه از موسوی را نیز به فال نیک میشمردند، پوپولیسم سبز بهترین و مطمئنترین طریق غلبه بر پوپولیسم احمدینژاد شد و لذا اگر اتفاق خارج از ارادهی عام روی ندهد (که روی داده است بسیار) نتیجه انتخابات پیش رو ریاست میرحسین موسوی خواهد بود بر جمهور ایران.
خوب روزگار اما وزن آن بخش از جامعه ایرانی که مطالبه دارد و شرایط احقاقش را میطلبد، چنان بالا رفته است که موسوی نیز علیرغم میل باطنیش شاید به اجبار بخشی از برنامهها و شعارهای اخیرش را بر آن اساس تدوین کرده است. پرواضح است که زیستن در کشوری که عنان قوه مجریهاش دست کسی چون موسوی باشد، بهتر است از تجربه 4 سال دیگر از شبهه فاشیسم احمدینژاد. این مسئله اما حسرت عدم انتخاب شیخ کروبی را تسلی نمیدهد. افسوس و دریغ و حسرت نثار مردمانی باد که به شاهد میگیرمشان فرصتی که در این دوره سوزاندند.
من فردا رای خواهم داد. نام "مهدی کروبی" را پررنگ و خوش خط بر برگ رأیم مینویسم و نظاره میکنم انتخاب دیگری را. بر فرض عدم تقلب در انتخابات با احترام شاهد انتخاب ملتم خواهم بود و فردای انتخاب هرکدام دیگر به ریاست جمهوری ایران، به صف منتقدان جدی اما منصف وی میپیوندم. باشد که خیال سبز شما رنگ واقعیت گیرد و روزگارمان خوش گردد.


