یکی از موضوعاتی که می خواستم برای اون مطلب بنویسم٬ پاسخ به نامه آقای احمدی نژاد خطاب به پرزیدنت بوش بود٬ که ظاهرا بد جوری تو حالشون خورده که آمریکا کوچکترین واکنشی به این نامه نداشته است. توی خیلی از سایتها ایرانیان زیادی از سرتاسر جهان جواب احمدی نژاد رو دادند. اما دیدن نامه دانشجویان دانشکده فنی- مهندسی دانشگاه رازی کرمانشاه به احمدی نژاد٬ جای هیچ سخن اضافه ای را برای من نگذاشت. به جای اون مطلبی که می خواستم بنویسم٬ لینک این نامه رو اینجا می گذارم:
نامه دانشجویان دانشکده فنی- مهندسی دانشگاه رازی کرمانشاه به محمود احمدی نژاد
درود بر شجاعتتان.
و از میان صدها نامه دیگری که برای احمدی نژاد نوشته شده٬ نامه دکتر محمد ملکی٬ رییس سابق دانشگاه تهران٬ را که از جنبه معلمی نامه به آن جواب داده است٬ را اینجا می آورم:
در حال حاضر با فرض رسیدن جمهوری اسلامی به فناوری سوخت هسته ای در مقیاس صنعتی٬ فقط و فقط یک نیروگاه هسته ای در کشور وجود دارد که می توان در آن٬ از این سوخت جهت مصارف صلح آمیز!! استفاده کرد. نیروگاه مورد بحث نیروگاه بوشهر است که علی رغم تبلیغات رسانه های رژیم ساخت آن نه تنها تا پایان امسال به اتمام نخواهد رسید بلکه روسها ادامه ساخت آن را مشروط به قبول درخواست روسیه از ایران مبنی بر غنی سازی در داخل خاک روسیه کرده اند. در نتیجه به این زودی شاهد افتتاح نیروگاه بوشهر نخواهیم بود.
اما نکته جالب توجه دیگر در اینباره آن است که طبق قرارداد بین ایران و روسیه٬ تامین سوخت نیروگاه هسته ای بوشهر و بازگرداندن پسمانده آن تا ده سال پس از ساخت آن به عهده طرف روسی گذاشته شده است. لذا در خوشبینانه ترین حالت و با فرض اتمام ساخت نیروگاه بوشهر٬ ایران حداقل تا ۱۱ سال دیگر هیچ نیروگاه هسته ای برای استفاده سوخت دست ساز خود ندارد.
از طرف دیگر بنابر اعلام کارشناسان٬ روس ها تا به حال بیش از چهل درصد بیش از مبلغ قراردادی که در ۱۱ سال پیش برای انجام کل پروژه در نظر گرفته شده است را تحویل گرفته اند. یعنی علاوه بر مبلغ کل قرارداد به بهانه های مختلف مبلغ ۳۰۰میلیون دلار دیگر نیز به روسها پرداخت شده است تا مجموع کل پرداختی ایران به روسیه برای راه اندازی نیروگاه بوشهر به بیش از یک میلیارد و یکصد میلیون دلار برسد.
ظرف چند روز آینده پیشنهاد اروپا به ایران جهت تعلیق کامل غنی سازی- تا رسیدن به اطمینان از صلح آمیز بودن اقدامات هسته ای ایران- در ازای دادن مشوق های بزرگ اقتصادی و نیز تامین منابع انرژی ایران از جمله انرژی هسته ای٬ ارائه خواهد شد. اما از هم اکنون قابل پیش بینی است که واکنش جمهوری اسلامی به این پیشنهاد منفی بوده و بحران هسته ای ایران در اوضاع به شدت وخیم تری از آنچه اکنون در آن قرار دارد٬ قرار خواهد گرفت.
قضاوت به عهده شما٬ ریز و درشت مشکلات عدیده اقتصادی٬ ظلم٬ تبعیض٬ فساد٬ فحشا٬ فقر٬ اعتیاد٬ بیکاری٬ تورم و و و ... همه به کناری گذاشته اند و شعار می دهند: "انرژی هسته ای حق مسلم ماست" . لحظه ای در نظر بگیرید هزینه های چند صد میلیارد دلاری پروژه هسته ای جمهوری اسلامی٬ تصور کنید خسارت های چند برابر این مبلغ را ناشی از تحریم های اقتصادی محتمل جمهوری اسلامی و به اطرافتان نگاهی بیندازید٬ نفس بکشید اعتیاد٬ فقر٬ تورم٬ بیکاری٬ فحشا و ... را٬ نفس بکشید بدبختی را٬ نفس بکشید خفقان را٬
و حالا اگر باز هم نفستان را یارای گفتن است٬ تعارف نکنید٬ شعار بدهید : " انرژی هسته ای حق مسلم ماست".
دیروز برای اولین بار نمونه ای از برخوردهای اخیر نیروهای بسیجی و پلیس را با بدحجابی!! مشاهده کردم. یک خانم چادری با همراهی چند آقای پلیس٬ بعد از تذکر بسیار جدی به بانوانی که از نظر آنها بدحجاب بودند به آنان یادآوری می کردند که این آخرین باری است که به آنان تذکر داده خواهد شد و در صورت تکرار برخورد بسیار جدی تری در انتظارشان است.
اما نکته ای که موجب نوشتن این مطلب شد دیدن عکس العمل خانمهایی بود که فارغ از دغدغه های دینی و مذهبی٬ این برخوردها را تایید می کردند. در پی علل این امر نیستم چون که به نظر می آید دلیل اصلی این خانمهای موافق برخورد٬ همان خصوصیت اخلاقی همه گیر ما باشد: چیزی را که خودمان نمی توانیم داشته باشیم٬ برای دیگران هم نمی خواهیم.
اما با نگاه ریزتری به نظر می رسد که زمینه اصلی این نوع دیدگاه ها٬ آگاهی نداشتن ما از حقوق مسلم خود است. اضافه کنید به این نمونه دیدن معلمین٬ کارمندان٬ کارگران و ... که صرف دغدغه نان شب مجبورشان می کند که به ناعادلانه ترین قوانین کار تن در داده و نه تنها اعتراضی هم نداشته باشند بلکه خدایشان را شکر کنند که بیکار نیستند! و یا دانش آموزان و دانشجویانی که مجبور به تحصیل در سیستم های پوسیده آموزشی هستند و دم بر نمی آورند.
در این که موانع بسیاری برای ابراز نارضایتی و تلاش برای احقاق حقوق وجود دارد٬ هیچ بحثی نیست. از یاد نمی بریم برخوردهای غیرانسانی با فعالین دانشجویی٬ کارگری و حقوق بشری را در این چند ساله اخیر. اما آیا این بدین معنی است که مایی که حق اعتراضمان گرفته شده است٬ خود نیز از یاد ببریم که چه حق و حقوقی داریم.
آری ما صرفا به عنوان شهروند حداقل حقوقی داریم که در درجه اول خود نباید آن را از یاد برده و منکرش شویم. روزی خواهد رسید که موانع فرو ریزد. تاریخ نشان داده که استبداد تاریخ انقضا دارد. کاری کنیم که با رسیدن به این تاریخ انقضا بدانیم چه می خواهیم. قدری تامل کنیم٬ انسانیتمان را قدری تامل کنیم. ما هم حق زندگی داریم٬ این طور نیست؟!
برای منی که الان دو سالی هست که برکت پایتخت نشینی نصیبم شده٬ این روزها پر از اشتیاق شده است. روزهای پرسه زدن های طولانی توی غرفه های نمایشگاه٬ بوی کتاب های تازه٬ هوس داشتن یه عالمه کتاب٬ شمردن صد باره ی پولهای توی جیب و حسرت ...
شوق دیدن آدمهای بزرگ تو ذهنت٬ نویسنده های نوشته هایی که دوستشون داری٬ امضاء گرفتن ...
شوق لیس زدن بستنی توت فرنگی "سالار" توی شلوغی غرفه ها٬ ساندویج هایدا ...
و بالاخره شوق دیدن دوستهایی که نمایشگاه بهانه خوبی برای تهران اومدنشان.
آره همه چی جوره٬ دوست٬کتاب٬ بستنی و یه عالمه دیدن. پس شیشه های عینکم رو خوب خوب پاک میکنم و ده روز زندگی رو از چشمهام نفس می کشم.
سایت نمایشگاه بین المللی کتاب تهران
برای لیلا: من نمی خواهم هیچ کدوم از اون بغض ها رو "فقط" گریه کنم. دلم می خواهد هممون٬ همه این بغض ها رو یه اراده کنیم. یک اراده محکم علیه همه اون کس ها و چیزهایی که ما رو بغض می اندازند.
چند باری هست که در مورد محاکمه نازنین مطلب می خونم. نازنین دختر ۱۸ ساله ای که برای دفاع از خودش و برادرزاده اش در مقابل هجوم وحشیانه سه پسر٬ با چاقو یکیشون رو کشته است. و متاسفانه قابل پیش بینی هم هست که : "قضات شعبه ۷۱ کيفري که محاکمه نازنين را به عهده داشتند با اکثريت آرا وي را به قصاص محکوم کردند."
دردناکه٬ خیلی دردناکه٬ توی کشوری که مجازات رابطه ی نامشروع سنگسار است٬ مجازات دفاع از تجاوز هم اعدام است.
بهم حق بدهید بغض کنم٬ از رفتار هم جنس های خودم٬ رفتاری که توی غریزه هیچ حیوانی هم به این وحشیگری نیست.
بهم حق بدهید بغض کنم٬ از شرم دیدن هزار باره ی مشابه این جور رفتارهای غیرانسانی توی کوچه و خیابان و دم نزدن ...
بهم حق بدهید بغض کنم٬ از نفرت این نادادگاه های! اسلامی.
بهم حق بدهید بغض کنم از این همه اعدام٬ از این همه زندان٬ از این همه ...
آره باز هم بغض کرده ام. بهم حق بدهید.
اینها دفاعیات نازنین ۱۸ ساله است توی دادگاه٬ نازنین وقتی اینها رو می گفت گریه میکرد:
"آن سه پسر مزاحم به طرف من و سميه آمدند و هر دوي ما را روي زمين انداختند و مي خواستند به ما تجاوز کنند."
"آنها به سمت ما هجوم آوردند و من هم با چاقو يک ضربه به سينه يکي از پسرهاي مزاحم وارد آوردم که باعث مرگش شد."
"من فقط براي دفاع از خود و برادرزاده ام مرتکب قتل شده ام. ولي قصد کشتن آن پسر را نداشتم. در آن لحظه نميدانستم چه کار بايد بکنم. چون هيچ کس به داد ما نرسيد."
گوگوش توی آهنگ "آی مَردم٬ مُردم" آلبوم آخرش فریاد میزنه:
"مُردم از دست مرد بد نامَردم"
و من "مَرد" باز بغض می کنم. بهم حق بدهید...
یک گفته از کارل ریموند پوپر (فیلسوف آلمانی و یکی از نظریه پردازان اصلی لیبرالیسم) بدجوری توی ذهنم جاخوش کرده است: "ناسیونالیسم خصوصیت انسانهای ضعیف است". این که حد و اندازه ناسیونالیسمی که پوپر آن را برای انسان ضعف میشمارد چقدر است٬ برای خود من هم هنوز مبهم است. اما از دیدگاه بنده از یک طرف نمی توان به طور کل جامعه جهانی را بدون وجود ناسیونالیسم ملتهای آن تصور کرد٬ زیرا همانطوری که بسیاری از جامعه شناسان اتفاق نظر دارند مولفه های از ناسیونالیسم به یک ملت هویتی می دهد که نه تنها در نحوه ارتباط ملل با یکدیگر خلل ایجاد نمی کند بلکه آن را متعالی تر نیز می سازد. با این دید از ناسیونالیسم٬ افراد یک ملت بایستی به اندازه ای از میزان حقوق خود مطلع باشند و برای نیل به آن تلاش کنند که احیانا جریانات٬ گروهها و یا سایر ملل نتوانند این حقوق حقه را زیر پا بگذارند.
از سوی دیگر ناسیونالیسم افراطی به نحوی که دید انسان را به این سمت جهت بدهد که صرف رسیدن به حقوق ملت مطبوع خود٬ حتی به قیمت نقض حقوق سایر ملل موجه است٬ در واقع از چاله درآمدن و به چاه افتادن است. تحولات دهه های اخیر نظام جهانی به سمتی پیش رفته که تلاش برای داشتن تعاملی بهتر با سایر ملل٬ بهترین راه پرداخت حقوق ملت مطبوع است. در این راستا تعصبات کورکورانه ناسیونالیست های افراطی نه تنها موجب احقاق حق ملت نمی شود بلکه چالشهای مضاعفی را به ارمغان می آورد.
در نوشتارهای بعد سعی می شود مواردی از ناسیونالیسم افراطی مورد بررسی قرار گیرد. سعی در ملی کردن بحران هسته ای ایران و تحریک احساسات ناسیونالیستی ایرانیان٬ از جانب کسانی که تجربه نشان داده ناسیونالیسم را در تعارض با اهداف خود می بینند٬ نسخه استفاده از ناسیونالیسم افراطی ایرانی است که مورد بررسی قرار می گیرد. و شعارهای به دور از منطق سیاسی گروه هایی از عوام و خواص کرد٬ برای رسیدن به "کشور کردستان" نیز نسخه ای از ناسیونالیسم افراطی کردی است که در نوشتار جداگانه ای بررسی خواهد شد.
توضیح:
در کنار نوشتارهای موضوعی که هر از چند گاهی خواهم نوشت٬ دوست دارم هر بار یک مطلب (به نظر خودم) قشنگ رو از چهار تا کتاب و مجله و فیلم و ... که می خونم و می بینم و جوگیر می شم رو این جا هم بیارم. اولیش یه جمله از کاریکلماتورهای پرویز شاپور توی کتاب "قلبم را با قلبت میزان می کنم" است:
فاصله بین میله های قفس٬ کاریکاتور آزادی است.
ادب شرط می کنه که انسانها اول هر برخوردی خوشون رومعرفی کنن، یا یه نفر معرفیشون کنه. از اونجایی هم که من آدم مبادی آدابی هستم، پس:
ارتفاع ام از سطح آزاد دریاها، به شرطی که توی ساحل یکی از اون دریاهای آزاد وایسم ( اه، چه جالب دریاها بدون اینکه اصلا آزادیخواه باشن، همشون آزادند)، حدود ۱۸۳۰میلیمتر است. زمین با وجود من حول و حوش ۸۴۰۰۰ گرم سنگین تره، البته فکر نکنم تاثیر جرم من توی نیروی جاذبه اینقدری باشه که مثلا با نبود من یه سری چیزها معلق بشند. این از جنبه فیزیکی قضیه.
اما از لحاظ اجتماعی:
من آدم کمی تا قسمتی در بعضی مواقع کاملا مغرور و خودخواه هستم.
یه آرامش جالب دارم که احتمالا به همون اعتماد به نفس، بعضی وقتها بی مورد،ی که دارم مربوط میشه. این باعث میشه که نسبت به بعضی از مسائلی که از دید عموم مهمه (و حتما هست!) بی تفاوت نشون بدهم. و یا در مقابل مشکلات اون واکنشی که قابل انتظاره نشون ندهم.
خیلی چیزها من رو میبره توی اتمسفری که بهش میگن جو: مثلا خوندن چهار تا کتاب، دیدن یه فیلم، شنیدن حرفهای یه آدمی که من خیال میکنم مهمه و ...
خیلی سرم درد میکنه برای بحث کردن در حالی که اصلا فرهنگ درست بحث کردن رو ندارم.
علیرغم این که ادعا دموکراسی دارم، خودم اولین شرط دموکراسی که احترام به نظرات دیگران است رو اجرا نمی کنم و بعضی از مواقع به عقاید دیگران توهین می کنم.
اصولا من سعی میکنم که آدم دیگه ای، غیر از اون چیزی که واقعا هستم، نشون بدهم.
اینها همه دید افرادی بود که با من برخورد داشتند. خود به خود نظرات تقریبا انتقادی به ذهنم اومد، از نظر بعضیها، بعضی خوبیها دارم که گفتنش رو میگذارم به عهده اونایی که اونجوری فکر می کنند.
دیدگاه های من رو در مورد خیلی از چیزهایی که هیچ ربطی به من نداره، در آینده خواهید دید و اونوقته که شما هم می تونید بگید که کجای کار من می لنگه.
یاد گرفتن درست راه رفتن رو بایستی با گرفتن دست بچه بهش نشون داد. این که این بچه چند بار زمین بخوره مهم نیست، مهم اینه که بتونه خوب راه بره.
می خواهم درست راه رفتن رو یاد بگیرم، هر موقع که زمین خوردم شما کمکم کنید که بلند بشم.



