ژرفا و بی کرانه گی٬
پرواز و گردابه و خیزآب
بی آن که بداند
کوه است این:
شکوه پا درجایی٬
فراز و فرود و گردن کشی
بی این که بداند
مرا اما انسان آفریدی:
ذره ی بی شکوهی
گدای پشم و پشک جانوران٬
تا تو را به خواری تسبیح گوید
از وحشت قهرت به خود بلرزد
بیگانه از خود چنگ در تو زند
تا تو
کل باشی.
مرا انسان آفریده ای:
شرمسار هر لغزش ناگزیر تن اش
سرگردان عرصاتِ دوزخ و سرنگونِ چاه سارهای عَفِن:
یا خشنودِ گردن نهادن به غلامیِ تو
سرگردانِ باغی بی صفا با گلهای کاغذین.
فانی ام آفریده ای
پس هرگزت دوستی نخواهد بود که پیمان به آخر برد
بر خود مبال که اشرفِ آفرینه گانِ تواَم من:
با من
خدایی را
شکوهی مقدر نیست.»
***
« - نقشِ غلط مخوان
هان!
اقیانوس نیستی تو
جلوه ی سیال ظلمات درون.
کوه نیستی
خشکینه ی بی انعطافی ِ محض.
انسانی تو
سرمست خُمب ِ فرزانه گی یی
که هنوز از آن قطره یی بیش در نکشیده
از مُعماهای سیاه سر برآورده
هستی
معنای خود را با تو محک می زند.
از دوزخ و بهشت و فرش و عرش برمی گذری
و دایره ی حضورت
جهان را
در آغوش می گیرد.
نام ِ تواَم من
به یاوه معنایم مکن! »



