تبليغاتX
موج سرکش
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 14:40

مارلون براندو در سكانسي از فيلم به­يادماندني "آخرين تانگو در پاريس" خطاب به شخصيت زن فيلم (اسمش يادم نيست) مي­گويد: پدر و مادر آن­قدر بچه­شان را شكنجه مي­دهند تا اين­كه كودك اولين دروغ زندگي خود را بگويد.

سخن از استثمار خانواده است.
در جامعه­اي كه به اندازه تمام عمرت، بلكه بسي بيشتر، استثمار و استبداد انتظارت را مي­كشد، قبل از آن­كه بداني كيستي و چيستي و در بهترين حالت منورشدن! فكرت، درد استبداد و استثمار مرز و مليت و جنسيت و دين و فرهنگ و هزار و يك "و" ديگر را حس كني، استثمار شده­اي. نه به جنس آن­هاي ديگر، كه حس دردشان راحت است، اگر عصبي برايت مانده باشد، البته!!
اين­جا سرت را با پنبه مي­زنند، پنبه مگر درد دارد؟ غلغلكت هم مي­آيد لابد، خوشايندت هم هست لابد، نمي­آمدت غلغلك و نبودت خوشايند، تو خود نيز سر نمي­بريدي آن­گاه كه نوبتت رسيد و ماهيچه­ي بازوانت بر­خاست و تيغ پنبه­ات تيز شد.

نبودت خوشايند، نمي­باليدي و سر بلند نمي­كردي با افتخار در بي­دادگاه و جار مهدورالدم­بودن2 خواهرت را بزني، آن­هم به يك نيمچه سوءظن تو. توي ضعيف، توي گوسفند جاخوش­كرده در پوست بازماندگان شامپانزه. سرت را بالا نگه دار بگذار بوي خون خواهرت از زير دماغت رد شود. نفسش بكش. سرت را پايين بگير، نه از شرم، كه اگر شرم را آشنا بودي تو، چاقو به دست نمي­گرفتي. سرت را پايين بگير و شط خون خواهرت را بنگر كه ارضت را پاك مي­كند از فساد. وعده­ات داده­اند پاداش، لابد؟! ارزاني خودت!!

نبودت خوشايند، دست كريهت را به خون نه­هنوزكثيف دختر بچه­ات، آلوده­تر نمي­كردي.3 كودكي كه تمام گناه­اش آن است كه مبادا آبروي نداشته­ي تو را بر باد دهد، بيست سال ديگر لابد. آبروي نداشته­ي توي مادر و توي پدر را در جامعه­ي مملو از فريب و توهمت. مهر مادري ارزاني مي­داري و سايه­ي پدري گسترده­اي، لابد؟! ارزاني خودت!!

نبودت خوشايند، توي آقاي سري درآورده در سرهاي لابد بافرهنگ، موبايل در دست، لاس­زنان با فلان مريم "تقي نام سيوشده"4 با هر زنگ به نظر مشكوك گوشي همسر يا خواهرت رگ گردن باد نمي­كردي و به تمام مريم­هاي سيوشده در گوشيش مشكوك نمي­شدي مبادا كه "تقي" باشد. "غيرت" داري، لابد؟! ارزاني خودت!!
نبودت خوشايند، تمام فكر و ذكر توي خانم تحصليكرده­ي شاغل لابد مستقل حق طلاق گرفته، همه آن نبود كه آش كشك شوهر عزيزت سر نرود و يادت باشد جوراب­هايش را بشوري و يقه­ي پيراهنش را اتو كني، باشد كه بوسه بر انگشتان برايت فوت كند و تو از ته دل ريسه بروي اين همه خوشبختي را، "هوشنگ" عزيز تو فرق مي­كند، لابد. ارزاني خودت!!
خوشايندت است، خوشايندم است. خوشايندمان است. شرقي­ايم لابد و خونمان گرم كه نه داغ است و احساس و عواطفمان زياد. پايبنديم لابد به بنياد خانواده. متعهد قلاده به گردن بسته­ايم لابد به عرفمان. ميهن­دوست و فرهنگ­دوست و خانواده­دوست و مزخرف­دوستيم لابد. ارزاني خودمان!!
آري سخن اين است، استثمار مي­شويم قبل از آن­كه بدانيم "ث" استثمار چند دنده دارد و استثمار مي­كنيم قبل از آن­كه بگذاريم بدانند "ث" استثمار چند دنده دارد.

سخن اين بود. ما استثمارگران استثمارشده­ايم. مباركمان باشد!!!

 

چه بگويم؟ سخني نيست لابد!

 

۱. عنوان برگرفته از شعري است از احمد شاملو به همين نام.
۲. ظاهراً نيروي­اي است ماورايي كه از طبقات ششم يا هفتم آسمان گسيل مي­شود قلب بندگان "عزيزدل­برادر" را، كه هر دم مي­توانند تشخيص دهند فلان نويسنده، فلان متفكر، بهمان موي سر به بيرون­مانده و ... از لحاظ اين­كه خون به غايت كثيف­اش به زمين ريخته شود، مشكل ندارد هيچ، بلكه خونش مي­بايد فسادي را كه در "ارض" به پا كرده، بشويد. شخص "مفسدفي­الارض" مذكور را "مهدورالدم" نامند.
۳.
اشاره است به ختنه­كردن دختربچگان، به بهانه­ي واهي فرونشاندن شهوت! اوايل مي­پنداشتم مختص به قبايل بدوي آفريقاست، چندي است دريافته­ام كه در سنت پيرامونمان نيز ريشه داشته است اساسي. تراژدي زماني برايم كامل شد كه دختران 10-20 ساله­اي را يافتم كه ...
۴. چه بسيار ديده­ام عزيزاني را كه اسامي جنس مخالف را به صورت موافق در گوشي­هايشان ذخيره مي­كنند. كه را گول مي­زنند و چرا گول مي­زنند را نمي­دانم.   

نوشته شده توسط رامیار | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 15:20

کم نیستند آدمهای دور وبریمان که موافق حمله خارجی به کشور هستند. در یکی از برنامه های شبکه تلویزیونی کانال یک (لس آنجلسی)٬ داریوش همایون یک نظرسنجی تلفنی برگزار کرد که حدود ۶۰ درصد تماس گیرندگان موافق حمله نظامی آمریکا به ایران بودند. جالب اینکه تمامی این افراد ساکن خود ایران بودند و در مقابل عده زیادی از مخالفین خارج از کشور جلوس کرده بودند.
سر دراز دارد بحث عواملی که این حس را القا می کند که : "بذار یه دفه بیان تکلیفمون رو با این آخوندا مشخص کنن" یا "ما که جنگ زیاد دیدیم٬ تحمل می کنیم بلکه درست بشه" یا "با مردم که کاری ندارند". بحث از استبداد و اختناق داخلی که منجر به غیرقابل تحمل بودن شرایط فعلی می شود را زیاد شنیده ایم. اما به نظر من دلیل عمده تمایل نسبی ایرانیان به ویژه عامه مردم به حمله نظامی خارجی نداشتن جایگزین مناسبی برای نحوه عبور از شرایط حاکم است. پراکندگی بسیار زیاد اپوزسیون به علاوه فشار شدید رژیمی که انتقاد نزدیک ترین یاران خود را نیز برنمی تابد٬ به واقع هیچ آلترناتیو مناسب تری را در اختیار افکار عمومی به عنوان راهکار قرار نمی دهد. از این روست که به دید من به جای سر تکان دادن و تاسف برای کسی که تمایل به دخالت نظامی بیگانه در کشورش دارد٬ بایستی راهکار برون رفت ارائه کرد٬ تا هنگامی که قدرت این راهکار از آن یکی٬ از دید عامه بیشتر نباشد انتظار بیهوده ای است که همگی مخالف حمله خارجی باشیم.
این بحث سر دراز دارد. ادامه می دهم.  

نوشته شده توسط رامیار | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه چهارم بهمن 1385 ساعت 16:4

از امروز به بعد سعی خواهم کرد به بحث در مورد برخورد احتمالی نظامی آمریکا با جمهوری اسلامی بپردازم. ظاهر قضیه آن است که این بحث تا آن جا جدی شده است که آقایان سر اندر برف شده جمهوری اسلامی نیز به بهانه حفظ نظام و تداوم راه امام!! جلسه می گذارند پشت جلسه.
به هر حال دوست دارم در این مورد بیشتر گوش کنم٬ اعلام نظر هم بماند به وقت خود. دوستان بجنبید.  

نوشته شده توسط رامیار | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 12:27

موندم فکرم رو کجا ببرم؟!
بغض٬ غصه٬ شرم٬ آرزو٬ ای کاش٬ یأس٬ فحش٬ داد٬ سکوت٬ بغض٬ گریه٬ گریه٬ گریه ...
بی تابی٬ دلشوره٬ دلسوزی٬ ترس٬ فرار٬ اشک٬ اشک٬ اشک ...
اراده٬ امید٬ شور٬ عشق ٬عشق ٬عشق ...
گلاله ی عزیز من غم داره٬
گلاله ی من غصه داره٬
ازش دورم٬ دلم می خواد پیشش بودم٬
لابد من رو کم داره٬ لابد من اون رو کم دارم ...
می دونم که می دونه دلم باهاشه٬ می دونم که تو خیالش غصه هاشو رو شونه ی من هق هق اشک می کنه. ولی ...
کاش پیشش بودم٬
کاش دستهای من اشکاش رو پاک می کرد.

دلم تنگه٬ بدجور.

نوشته شده توسط رامیار | لینک ثابت | موضوع: