براي كمپين يك ميليون امضا
دوست معترضم اراده ات پايدار
مي جنگيم نه با آتش وخون،
با قلب وفكرمان
رسالت،
وحي شده از سرود خود سوزي مادران وخواهرانمان
رُفتن غبار ذهن قناري خاموش
دادن جان به نت ننوشته هاي خوانده شده ی ساز تغيير
راه،
پراز كفتاروكلاغ و
روز ظلمانيست
گرچه آتش مي زنيم غرورمان را،
مشعل به دست به جستجوي نور
فردا روزي اما، دخترم
دخترانِ دخترانمان،
مشعل مي ستانند و رهسپار ديار برابريند
روزي كه نه كلاغان بر گذرگاه اند و
نه كفتاران ...
دوست معترضم اراده ات پايدار
با قلب وفكرت،
با حس لطيف زنانگي ات بر صعبي راه،
با صبر تلخ مادرم به انتظار روز،
جاری باش
دوست معترضم اراده ات پايدار
"گلاله ازكمپين كرمانشاه" به نقل از سایت تغییر برای برابری
تنهایی٬
تنهایی٬
تنهایی ...
چه بسیار شنیده اید و دیده اید اخبار جنجالی را که حول نمایش فیلم ۳۰۰ در هالیوود به پا شد. سردمداران این جنجال نبودند جز میدیاهای وابسته به حکومت جمهوری اسلامی و در راس آنها صدا و سیمای حاج عزت. سخن پیرامون این موضوع را در حیطه تخصص مورخین و سینماگران می دانم٬ اما اشاره ام به نکته ای است که بی ربط نیست به این جنجال و اگر هم هست من ربطش داده ام. چند روز اخیر اجلاسی بود در مورد عراق در شرم اشیخ مصر. منوچهر متکی و یارانش نمایندگان تمدن ایران بودند که این چند وقت اخیر در بوق کردند وطن پرستیشان را به بهانه کمیک استریپ ۳۰۰ و نشان دادند که می خواهند بیرق کورش به دست مهدی موعود دهند و ملت ایران را مستفیذ نمایند (وحدت ملی و انسجام اسلامی لابد!!). القصه٬ خبر را بخوانید:
"در ضيافت شام، جای آقای متکی، دقيقا رو به روی کاندوليزا رايس انتخاب شده بود، اما وی به محض ورود به محل ضيافت و با ديدن وضعيت، از ميزبانان خود عذر خواست و ضيافت شام ديپلمات های بلندپايه را ترک کرد.
يکی از مقام ها که نخواسته نامش فاش شود، به آسوشيتدپرس گفت که منوچهر متکی، از اينکه ويولونيست زن که در نزديکی او در حال نواختن بوده، به گفته او «لباسی نامناسب»، به تن داشته، به مقام های مصری شکايت کرده است." (به نقل از رادیو فردا)
آری٬ نماینده تمدن چند هزار ساله ایران در جمعی که قریب به اتفاق آن را نمایندگان کشورهای مسلمان تشکیل می دادند از سر دلسوزی برای اسلامشان(؟!) و در جهت تقویت هر چه بیشتر پایه هایش توطئه آشکار کفار را به جا تشخیص داده و از نشستن بر روی میزی که خانم ویولن زنی آن هم با حجابی مخالف با آن چه سردار احمدی مقدم و نیروی انتظامیش می پسندند بر آن حضور داشته٬ سر باز زده اند. تصور کنید ذهنیت حاضرین در جلسه را از تصویری که "حاج منوچ" از تمدن ایران ارائه فرمودند٬ ربطش دهید به واایرانای (!) اخیر آقایان بر سر فیلم ۳۰۰ و نتیجه بگیرد آنچه را می خواهید.
۱۲ اردیبهشت را تقویمهای ایرانی بعد از انقلاب نوشتند: روز معلم. صفحات آخر کتابهای تعلیمات دینی ابتداییمان پر بود از احادیثی که پای ثابتشان این بود: "تواضعوا لمن طلبتم منه العلم" برایمان معنی شد: "به کسی که از او علم می آموزید احترام بگذارید." و حال...
بزرگ شدم، بر حسب اتفاق زیر سقف خانه یکی از همین معلمان. بزرگ شدم و دیدم و لمس کردم احترامشان را به معلم. دیدم که احترامشان اول و آخر مراسمی بود که این چنین روزی لوح تقدیری آغشته به مهر فلان مدیر و بهمان وزیر نصیبشان می کرد و بزرگیشان را به خیال خام خود ارج می نهادند، غافل از آنکه این لوحها و تندیسها نگاه پرتمنای خیره سرکانی چون من را پاسخ نمی داد که توپ می خواستیم و دوچرخه و کامپیوتر و موبایل و ...
و آه که چقدر جانکاه است یاد شرم نگاه پدرک "معلم".
بزرگتر شدم و دیدم که کارد به استخوانشان رسید آنگاه که بسیارشان شب عید امسال خود را پشت میله های قفسی که نویسندگان آن حدیث مشهور برایشان ساخته بودند گذراندند و عمیقتر از قبل چشیدند مزه احترامشان را پسرکان خیره سر پدرکان "معلم" آنگاه که تلخی غیبت پدر را درد کشیدند، پدری که دیگر نمی خواهد شرم نگاهش پسر را آزرده کند.
۱۲ اردیبهشت امسال را در حالی می گذرانیم که امروز نیز بسیاری از معلمان ایرانی با کم هزینه ترین و مدنی ترین نحو ممکن (حضور نیافتن بر سر کلاسهایشان) اعتراض خود را فقط و فقط جهت دستیابی به ابتدایی ترین حق خود، داشتن وضعیت اقتصادی متناسب با هزینه زندگیشان، اعلام کرده اند. می نویسم تا پسرکان خیره سر بدانند که شرم نگاه پدرکان "معلم"شان نه لایق نگاه آن گچ خوردگان زحمتکش که لایق نگاه آن بالانشینانی است که حدیث به خوردشان دادند و عمل نکردند، آنانی که وعده دادند و عهد شکستند، باشد که خیره سر پسرکان و دخترکان حق پدر و مادر "معلم" خود گیرند.
-
با یک روز تاخیر: گرامی باد اول ماه May روز جهانی کارگر.
به امید روزی که کارگران ایران با برخورداری از اولین حق طبیعی خود، داشتن سندیکا، هر چه بیشتر و هدفمندتر حق خود را از صاحبان زر و زور بستانند.
چندی است عرق شرم چهره مردانگیم را فرا گرفته است. گفتمش و نوشتمش آنقدر که شاید دیگر تو را یارای خواندن این یکی نمانده باشد. اما گوش فرا ده که آن دو بار (بازداشت فعالین زن و رفتار وحشیانه نیروی انتظامی با زنان بدحجاب!) دل به این خوش داشتیم! و صورت مردانگیمان را پشت چهره حکومتگرانی پنهان می کردیم که توان دیدن زنانی که آگاهانه و با فعالیتی به تمام معنا مدنی سعی در تغییر قوانین به شدت تبعیض آمیز و قرون وسطایی مربوط به زن و خانواده در قانون مجازات اسلامیشان برآمده بودند را نداشتند٬ چه آنکه اسلام و انقلاب عزیزشان را بالای چشم ابرو گفتنش را روا نیست.
بار دیگر با عزم آقایان در مبارزه با بیرون ماندن تار موی دختران و کشمکش بر سر میزان بالاروی شلوار و مانتو یادمان آمد که مَردیم و در بهترین حالتش روشنفکرانمان حکومت را متوجه هزار و یک عیب و نقصش کردند و گفتندش دست از سر زنان بردارد. من و توی مرد نیز باز هم پشت سر کوله باری مفهوم و ادله و مزخرف سیاسی سنگر گرفتیم و از یاد خود بردیم که این خانه از پایه ویران است.
این بار اما دیگر حکومتی در کار نیست و نمی توان قطاری از ترواشات سیاسی ذهنمان را ردیف کرده و درصدد توجیه آن برآییم٬ بی آنکه به قبای مردانگیمان برخورد و یادمان نیفتد که مردیم و استثمارگر٬ که مردیم و برده دار٬ که مردیم و وحشی ...
"دعا" زیر رگبار سنگ و کلوخی که مردان قومش مرحمت فرمودند عریان شد و جان داد. از قضای روزگار این شکوه مردانگیمان را چند مرد دیگر با دوربینهایشان ثبت کردند٬ لابد آنگاهی که عریان شدن "دعا" زیر شلوار مردانگیشان را برجسته کرده بود! به اندیشه پند گرفتن دعاهای دیگری بودند که دختر را چه به عشق ورزیدن ...
آری این بار حکومت (اقلیم کردستان) و سیاستش محل پناه گرفتنمان نیستند و کوبیدنش را نقاب نیست زشتی مردانگیمان. راست می گوید رویا طلوعی٬ آن مردانی که سنگ بر "دعا" کوبیدند من و توی مرد بودیم و لاغیر. کم دیده ایم مگر مردانگیمان را آنگاه که غرور و شخصیت و انسانیت نزدیکترین زنان زندگیمان را سنگسار کردیم و ژست غیرت و تعصب و عرف و فرهنگ و درد و کوفت و یاوه گرفتیم. کم دیده ایم مگر ...
به خود آییم آقایان مَرد٬ این نه رسم انسانیت است.
بو دووعا:
میژو هات و بالای خوی گرت به بالای زامه کانی تو
زامه کانت٬
یه ک دو قولانج دریژتر بوون.
که زه ریایش ویستی قولایی زامی خوی و تو بپیوی
هاواری کرد و خه ریک بوو
ئه و له ناو تودا بخنکی!
"شیرکو بیکه س"
مهمترین بحث چند روزه اخیر داخل کشور طرح مبارزه نیروی انتظامی با "بدحجابی" زنان و دختران است. من اما سر آن نداشتم که این دغدغه به حق فعالان مدنی کشور را به قلم آورم٬ قلم زدنش بسا سخت تر از خواندن مطالب رسانه های نوشتاری در این زمینه است٬ که من آن یکی را نیز به اکراه و برخلاف میلم انجام می دهم. اما چرا؟
فرار من باری همه از شرمی است که از این عمل سخیف حکومت وجودم را لبریز می کند. چند روز قبل دیدن چهره زنان خیابان ولیعصر تهران تا بدآن حد مایه شرمساریم شد که نای پا نماند و به گوشه دور از نگاه خود خزیدنم ارجح شد.
لاقیدی بیشتری می خواست دیدن نگاه خیره این مجرمان اسیر در عفت!! اسلامی و آه بیداد نکشیدن. لاقیدی بیشتری می خواست تحمل نگاه پر کینه این رانده شده های باغ عدن را که همه جرمشان تحریک احساسات شهوانی همجنسان آن آقای نماینده مجلس با بیرون گذاشتن چند تار از موی سرشان بود. لاقیدی بیشتری می خواست شرمگین نشدن از یادآوری آنکه تو جنست از مارک "مرد" است٬ همان مارک سردار احمدی مقدم و همان مارک جناب رهبر (نماینده اصفهان در مجلس).
بگذارید این بدترین مطلبم را همین جا ببندم٬ من مرد شرمسار را چه به نوشتن این دغدغه. شرم را نوشتن رواست مگر؟
نیکولا سارکوزی کاندیدای راست میانه که به سیاست های آمریکا نزدیکی بیشتری دارد با ۳۰ درصد آرا و سگولن رویال کاندیدای زن سوسیالیست با ۲۶ درصد آرای مردم فرانسه به دور دوم انتخابات ریاست جمهوری فرانسه راه پیدا کرده اند٬ این که ربط این موضوع به من از چه جهت است را خودم هم مانده ام٬ اما غرض بیان خواسته دل بود از اینکه خانم رویال رییس جمهور آینده فرانسه باشد و پله های کاخ الیزه را بالا و پایین کند. هر چند به برکت وجود رهبران فوق مردمی!! آمریکای لاتین٬ فیدل کاسترو٬ هوگو چاوز٬ مورالس و ... و تریپ لاو خفنشان با حاج آقا محمود خودمان کمی تا قسمتی از واژه سوسیالیسم و رنگ قرمز چِندشم می شود اما این را نیک می دانم که گِردی اروپا گردوی آمریکای لاتین نیست و سوسیالیست بودن خانم رویال منجر به هم رکاب شدنش با پرزیدنت محمود و جیپ سوار کنان! متر کردن خیابان شانزلیزه و سرکشی از مردم توده (!) فرانسه نخواهد شد. خانم رویال همان گونه که در صحبتهای انتخاباتیش نیز گفته بیشتر از موضع حقوق بشر بر ایران فشار خواهد آورد و این جای امیدواری است. علاوه بر این که اینجانب طی یکی اظهارنظر جنجال برانگیز معتقدم دنیا با سیاستمداران و سردمداران زن روزگار خوشتری را طی خواهد کرد. باید نشست و در حالی که حسرت دموکراسی و آزادیشان را می خوریم٬ ببینیم تابلوی تعویض ریاست جمهوری فرانسه کدامیک را به جای ژاک شیراک به میدان سیاست جهان می فرستد.
روال طبیعی این را می گوید که انسان آنچه در اندیشه می پروراند٬ خوب یا بد٬ در رفتارش نیز به نمایش می گذارد. خلاف این را دورویی گفته اند و اخلاق نوشته و نانوشته حکم ناپسند بر آن می زند٬ هرچند که گاه فشارهای بیرونی و از جمله قصه همیشگی غم نان آن می کند که دورویی در جامعه ای چون پیرامون ما توجیه پذیر و چه بسا لازم می نماید.
اما دخل این نکته به دغدغه این روزهای من: چندی است نمود زیاد افکارم در رفتارم!! عکس العمل اطرافیانم را موجب شده است. کار به جایی رسیده که نزدیکترینها به من از پدر و مادر تا دوست و رفیق در بهترین حالتش نگرانم شده اند و در بدترینش پسم زده اند. برای خوشایندشان خود این را اقتضای سن و شور جوانی می دانم و این که هنوز مجال آن نیافته ام که فوت و فن کوزه گری بیاموزم و سرم توی لاک خودم باشد و از دید آنان تندرویم و راه به غلط می روم و سرم به سنگ می خورد.
مشکل دوگانه است از یک سو حق با کیست و تا چه حد؟! (اصولا اگر حقی هست). منی که لذت زندگیم حداقل در این بازه از زندگیم اینگونه تعریف شده است که تا جایی که خود فکر می کنم به کسی آزار نمی رساند اسب رفتارم را با افکارم زین کنم و بتازم٬ خواه این تاختن جا گذاشتن نزدیکانم را نتیجه دهد خواه بیراهه رفتن و عقب افتادن٬ بر جانب حق نشسته ام یا دلسوزانی که براساس قواعد فرهنگمان لابد بایستی غصه من را بخورند؟! یا هر دو و یا هیچکدام.
اما از سوی دیگر این فعل و انفعالات مانعی جدید است در مسیری که به خیال خود به درست پیش گرفته ام و آن را بیشتر از آن که هست صعب العبورتر خواهد کرد. مانع از آن رو که کسانی که اگرچه لزوما هم رای و همراه نیستند اما حضورشان لذت از جنس دیگر فراهم می کند و شارژ می کند روحیه را٬ اکنون رفته رفته خط قرمز جلوی پایم می گذارند.
دغدغه این است٬ چه کنم؟


