بيش از ده روز از هجوم مأموران امنيتی سنندج به منزل روناك صفازاده از فعالان حقوق زنان و عضو «كمپين يك ميليون امضاء برای تغيير قوانين تبعيضآميز» در اين شهر و دستگيری وی میگذرد. اين در حالیست كه نه تنها تا كنون هيچگونه اطلاعی از محل بازداشت روناك در اختيار خانوادهاش قرار داده نشده بلكه مادر ايشان در مراجعه به نهادهای قضايی جهت آگاهی از وضعيت فرزند خود با انواع توهينها از سوی مسئولان مربوطه مواجه گشته و حتی در مواردی نيز مورد تمسخر قرار گرفته است. ما امضاءكنندگان اين بيانيه ضمن تائيد خواستههای حقخواهانه و فعاليتهای مسالمتجويانهی روناك صفازاده و ديگر فعالان كمپين يك ميليون امضاء كه چیزی جز درخواست برای تغيير قوانين تبعيضآميز و جمعآوری امضاء جهت رسيدن به اين هدف نیست و با آگاهی از تبعیض مضاعفی كه قانون بر زنان کُرد روا میدارد، بازداشت غیرقانونی روناك صفازاده و برخورد غيرانسانی با مادر ايشان را محكوم نموده و خواستار روشن شدن وضعيت كنونی وی و آزادی سريع و بدون قيد و شرط او هستيم.
ادامه مطلب
چندی است اقدامات گاه و بیگاه حکومتگران را جهت نیل زنان جامعه اسلامیشان به سعادت شاهدیم. از اظهارات صریح و بیپرده دولتمردان از جمله سخنان هر از چند وزیر کشور در مورد لزوم توجه زنان به نقش مادری و آنی که دینشان میخواهد تا اقداماتی علنی و عملی از جمله به میان آوردن چندباره بحث صیغه و این اواخر لایحه انزجاربرانگیز به اصطلاح "خانواده" که سعی بر مزین کردن شهوترانی و بوالهوسی مردان در قالبی قانونی و مشروع میکند. از سوی دیگر تشدید یکباره فشارهای امنیتی بر زنان با اقداماتی چون "طرح امنیت اجتماعی" و تداوم فشارهای همیشگی بر فعالین حقوق زن وجه دیگری است از همّ حکومت به حبس خانگی زنان ایرانی در چهاردیواری خانه و جلوگیری از حضور زن در جامعه پیرامونش.
به تازگی اما این ماجرا بعد رسانهای نیز به خود گرفته است و مدیاهای جمهوری اسلامی در قالب برنامهای از پیش تدارکدیدهشده به تبلیغ اندیشه فوق میپردازند. از جمله و اخیرا در نگاه تصادفیم به یکی از سریالهای به قولی پربیننده ماه رمضان ("میوه ممنوعه"، شبکه دوم سیما) شاهد بر منبر رفتن شخصیت زن چادر به سر دست به فرمان (ظاهرا خود نیز نمیتوانند جنبههایی از پیشروی زنان را به سوی حقوقی انسانی نادیده گیرند. رانندگی زنان از آن جمله است که دیدنش از تلویزیون حکومتی دیگر عادی شده است) فیلم بودم که در توجیه "سر پیری و معرکهگیری" پیرمرد پدرشان استدلال فرمودند: "حق باباست وقتی خونه میاد زن خونه رو ببینه نه یک خانم مدیر یا کارمند!". همزمان نیز زن فرنگ رفته پسرِ پدر نیز چشم شوهر را دور دیده لسآنجلس رفتهاند در لسآنجلس!! و لابد بالای سر بودن مرد لزومش بسی احساس میگردد این هنگام در ذهن بیننده، چه آن که "ناموس" یکی از چندین و چند شاهرگ حیاتی این به اصطلاح فرهنگ در حال احتضار ایرانی- اسلامیمان است و باید که لزوم نقش نگهبانی سگمآب مرد در این حیطه کاملا روشن گردد.
برآشفتهام کرد ابتدا مرور این وقایع که ناجور به هم متصلاند، آرامم کرد اما یاد آوردن تلاش حال دیگر جهانشمول زنان ایرانی که به هر فرصتی و بیش و کم، بزرگ و کوچک، صحنه برپایی جامعهای عاری از ظلم به زن و برابر را میآرایند. میمانم و مطمئن انتظار میکشم پرده آخر این نمایش را:
زن = مرد = انسان.
"گور به گور"، نوشته ویلیام فاکنر، ترجمه نجف دریابندی، نشر چشمه.
خلاصه داستان: گور به گور روایت خانوادهای است که در پی مرگ مادر خانواده و بنابر وصیت وی جهت به خاک سپردن، اقدام به حمل جسد وی به "جفرسن" شهر زادگاه زن نمودهاند.
دیدگاه من: گور به گور از آن دسته رمانهایی است که پیوند عمیق ادبیات و سینما را نشان میدهد، در تمام لحظات خواندن کتاب تصاویر فیلممانند داستان پیش رویم بود بیآنکه هیچ فیلمی از آن دیده باشم. داستان در بخشهایی مجزا از زبان قهرمانان مختلف آن بیان میگردد. این ویژگی منحصر به فرد (نبود قهرمانی مشخص و متکلمی واحد) شاید در ابتدا موجب گیجی مختصر خواننده گردد اما در نهایت انسجام و زیبایی به آن میدهد که اهمیت و ویژگی ممتاز رمان فاکنر میگردد.
چند صدایی بودن رمان موجب میشود نویسنده هیچگاه نظر خاصی به خواننده القا نکند و این همان معجزه رمان است که من را از خواندن کتابهای سیاسی و اجتماعی خشک به ادبیات گسیل دارد. این ویژگی ادبیات در این شاهکار فاکنر به غایت خود رسیده است.
جور دیگر: گور به گور شرح سادگی انسانهای درگیر و پابند سنت است. بوی گند جسد مادر که تمام طول سفر افراد خانواده را همراهی میکند نمود بیرونی قیدی است که خانواده بر فردیت انسانهای داخلش زده است. و آن گاهی که این قید کنار میرود، حلقه سادهلوحی خانواده تکمیل شده و این بار افعال انفرادی افراد واکنش منفی خواننده را در پی دارد.
درباره ترجمه: پرونده نجف دریابندی به آن اندازه پربار است که نیاز به گفتن مجدد ندارد. اما آنچه در "گور به گور" جلب توجه میکند نوشتار به شیوه فارسی شکسته است. از آن جهت که خود بارها امتحانش کردهام و سختیش را آگاهم، کار دریابندی برایم ستودنی است.
پیشنهاد: "گور به گور" را بخوانید.
یکشنبه ها عصر رفته رفته عادت خوبی می شود: "بحث". که یاد بگیرم بحث را چه آنکه می دانم هنوز بالغ نشده ام این یکی را نیز٬ بسان هزار و چند دگر.
موضوع این بار "مرز آزادی بیان" بود. طعم تلخش آن جاست که سخن از مرز آزادی می کنیم در سرزمینی که ترانه ی بزرگترین آرزویمان این است که: آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک٬ کوچکتر حتا از گلوگاه یکی پرنده. اما این بار برای اولین و نه آخرین بار تمرین کردیم فرهنگ "داشتن" را٬ داشتن آزادی. پس فرض کردیم که آزادی سرودی خوانده است بزرگتر از کوچک٬ بسیار بزرگتر از گلوگاه یکی پرنده٬ آنگونه که ناگزیر از برای خودمان و از برای آزادی خودمان در قفس می خواهیمش٬ بحث کردیم اندازه قفس آزادی را.
بحث اینگونه به سرانجام رسید که ما نیز به مانند بسیار کسان دیگر این گونه می اندیشیم که آزادی را لاجرم مرز باید٬ مبادا که آزادیمان خلل آزادی دیگری شود. بر این اساس پای قانون وسط کشیدیم که مبادا باشد و چهارچوب قفس. پر واضح است که قانون حکومتی به پا خواسته از جامعه آزاد و بالغ که شرط اساس قدرت دموکراتیک را دارد: خلع می شود.
شاید بحث را تفصیل باید اما به همین بسنده می کنم و یاد می آورم این را که آنچه امروز محل جدل شد نه این٬ بل گزاره ای بود که از دهان من خارج شد: "عقل انسان ناقص است".
فعلا اینگونه خام میگذارمش و به گاهش آنچه می اندیشم به قلم می آورم. به یاد دارم اما آن چه من می اندیشم لزوما درست نیست چه آنکه منبعث از عقل یک انسان است.



