یاد لبخندهایتم فرزاد٬ یاد لبخندهایتم. شانه به شانه ات ساییدن و قدم بر پیاده روهای شهر کوچکمان زدن افتخار بود برایم در آن هنگامی که همه حتی جواب سلام تو را گفتن نیز ترس داشتند. بحث زیاد کردیم نه به قدر اختلاف نظرهایمان٬ گوش زیاد دادیم سخن یکدیگر را نه به قدر آنچه در دل داشتیم. شاید که می انگاشتم گاه سخن زیاد است آن غروبی که درودت گفتم و سخن به روز دگر گذاردیم. چه می دانستم فرزاد که شش و نیم صبح فردایش آغازی می شود بر یکی دیگر از چندین ده هزار ننگ اندیشه منجمدان جلادصفت. چه می دانستم؟!
شنیده ام شانه ای که افتخارم بود شانه برش زدن شکسته است فرزاد. شنیده ام که سوختگی شده آشنای نقطه نقطه پوستت. شنیده ام پای لنگت شکسته است باز٬ چندباره نمی دانم!! شنیده ام که شکنجه گران اوین و سنندج و دیزل آباد کرمانشاه گوی سبقت از هم می ربایند اندام نحیفت را آزردن. شنیده ام که ...
دیدمت در فیلم که برخاستن را تقلا می کردی مرد. غیر تو مگر برخاستن حیای آن دارد که فعل فاعل دیگری گردد. تقلا نکن اینگونه برخاستن را که تو دیرگاهی است برخاسته ای مرد. چشم پیرامونت لیاقت دیدن برخاستنت ندارد٬ بلندای والای بالای برخاستنت از دید بیرون فتاده که نمی بینندش. تقلا نکن مرد برخاستن بر تخت بیمارستان را که تو خوابیده و دردمند بر تخت نیز برخاسته ای.
چهره ات از آن گاهی که پارچه نوشت "اتحادیه کارگران نانوایی سقز" را دستان ضمختت گرفته بود به یاد دارم. امشب اما دستبندی که تو را به تخت بیمارستانشان بسته بود نگاهم را از صورتت دزدید. وای وای "کاک محمود" می ترسند که فرار کنی٬ آنقدر بیگانه اند با شعور اینان٬ وای.
تو برخاسته ای "کاک محمود"٬ حتی اگر آنان نگذارندت که مرهم نهی دردهای جسمت را و تن نیز برخیزانی. افتادگان ماییم که سالم٬ نرم و گرم عربده می زنیم حقوق زندانیان گوانتانامو را.
سوی سخنم با توست٬ لحن شومن وار صدایت هنوز آزار می دهد گوشم را آنگاه که در ۱۲۰ کیلومتری زندانی که "فرزاد کمانگر" و "محمود صالحی" به وحشیانه ترین طرق ممکن توسط هموطنانت شکنجه می شدند تو داد دربندان گوانتانامو فریاد زدی. "دادخواه" هستی لابد٬ یادت آورم اما که وکیلی در ایران. ایرانی که زیاد پا می فشاردی که سنندج نیز ارضش است و آرزو می کردی حضورت را در آنجا. وقتش نیست؟ کی وقتش است پس جناب آقای "سخنگوی سازمان مدافعان حقوق بشر ایران"؟؟
اگر از بر کردن اشعار شاعر ملیت برایت گذاشته جایی در آن ذهن٬ یادت می آورم که در سنندجی که آرزویت بود جلوس در آن و لابد ایران نطقت و از ایران بودن کردستان گفتن٬ اکنون نزدیک به ۲۰ نفر انسان بدون وکیل به جرم اندیشه تحت شکنجه اند. بگذریم از آنانی که رفتند (اخیرشان ابراهیم اطف اللهی و اسبقشان هزاران زن و مردی که خونشان خاک کردستان را ماوا کرد بی آنکه شبه وکیلی چون تواش داد ستاند در بیدادگاه های برگزار نشده٬ توانی اگر ...).
فعالین حقوق بشر ایران گوانتانامو اینجاست٬ کردستان٬ خلیج کوبا ۶۰۰ کیلومتری تهران آمده است٬ در همان ارضی که سنگ نمامیتش بر سینه می زنید. زحمت اگر نیست قدم رنجه نمایید و تا برای چند هزارمین بار دیر نشده٬ داد ستانید آقایان "دادخواه" هم میهنان ایرانیتان را.
ابراهیم لطف الهی بی آنکه بدانیم که بود و چه کرد آخر آن شد که جسدش بی آنکه بگذارند که ببیندش آنانی که از دستشان بر نمی آید مگر درخواست دیدن جسد عزیزشان٬ به عدم شود. یادش اما ماند که بازخوانیم قصه بیداد را٬ اگرچه از بریمش.
تکرار چندباره شنیع ترین مجازات منتسب به انسان -مرگ- در مورد انسانی که جرمش آن بود که معیار نامیزان بیدادستان های حکومت تشخیص داده بود که کج می اندیشد به یاد من یکی آورد گستره ظلمی را که چنان پهنا دارد که همه آنچه فعالیت حقوق بشری مدعیان است کمی بیشش نمی گیرد بر٬ و وای بر آنانی که از دایره زوم اینان خارجند و دست آنانند.
تا آنجایش را که هیکل بیدادیشان نمی گذارد بینیم و فریاد دهیمش را آهی جدا طلبد که به کرات کشیده شده است. ترسم از آن است اما که صدای بوق و نمای زرق و برق این و آن بیانیه فلان سازمان حقوق بشری و فلان نطق تلویزیونی خوش نشینان غربت نشین دادخواه نما! نگذارد که به گاهش ببینیم و بشنویم و انذار دهیم بیداد را.
نمی خواهم تلاشی را که خود خالصانه ترینانش را از بی ادعاترینانش بارها شاهد بوده ام ذره ای کمرنگ کنم٬ سخن این است که در این یکی وادی به غایت مهم٬ جریان به دست غوغاسالاران پرادعا ندهیم و کنیم کاری که ابراهیم آخرینش باشد که چندی گذشته از مرگش بیانیه دهیم و وبلاگ سیاه کنیم و وااسف گوییم.
ایرانی جماعت بارها گفته اند و شنیده ایم که به شدت پوست نگریم٬ ظاهرسازیم٬ ریاکاریم٬ به زبان قربان صدقه هم می رویم و به نهان سر به تن هم نمی پسندیم٬ جمیعا به "در" که می رسیم پنداری کودکی لولو دیده باشد فاصله می گیریم که الا و بلا شما اول داخل تشریف فرما شوید.
کمونیستمان سبیل و سیگار و موی پریشانش هزار ارجحیت دارد بر "کاپیتال" مارکس را خواندنو ... ملیمان پیچ سبیل تاب دادنش و از کورش گفتنش نمی گذارد که بخواند و بداند دو برگ تاریخ دو هزار و جند صد ساله اش و ... مذهبیمان صدای زنجیر عزا نمی گذاردش که لااقل اوراد ذکرش را درست ادا نماید و ...
القصه٬ مصاحبه "مهدی یزدانی خرم" با "ابراهیم گلستان" جدا از آن که شیرین بود برایم از آن جهت که دو کس رو در روی هم نشستند (تلفنی البته) که اولی چندیست دیدن نامش بر هر مطلبی شوق خواندنم می دهد و ردپای نام اوست که روزنامه های پشت سر هم توقیف شده را یکی پس از دیگری پاتوق عطش ژورنالیستیم میکنم و دومی پیرمرد هنوز خوش قیافه ۸۶ ساله ای که روشنفکر از برای ذهنم با نام اوست که تداعی می شود٬ شگفت آورتر شد آنگاه که صراحت بیان فوق العاده "ابراهیم گلستان" درباره هر آنچه از او پرسیده شد و نشد٬ خواندم. تا نخوانید ندانید که چه می گویم٬ بخوانید و بدانید که چگونه هاله تقدسی که الحق همگیمان استادش هستیم که دور این و آنش کشیم٬ چگونه توسط "گلستان" برای بزرگان بسیاری زدوده می گردد. این چنین است که تمایز آشکار "ابراهیم گلستان" را با خیل به ظاهر پر اسم جماعت روشنفکر ایرانی برایم اثبات شد تا بدانم که چرا اوست که برایم متفاوت است.



