از رسوم نانوشته جوامع سنتی پیشامدرن یکی نیز این که اصولا سن آگاهی میآورد و لذا هرچه فرد مسنتر عقل بیشتر و زین رو به ويژه جوانان و افراد کم سن و سال را باید اطاعت امر ریش سفیدان. چرخ زمان را اما اگر گردش بدینسان بود، لاجرم امروز نه انسان بل لاکپشتهایی که بسی بیشتر از بشر میزیند سکاندار هستی بودند و اشرف مخلوقات لابد!!
مسئله فوق ریشه در بافت قبیلهای و پدر سالار چنین جوامع بدوی دارد و دریغا که شبیه چنین برداشتی هنوز پیرامونمان به آنانی که یک دوجین خشتک بیشتر از ما پاره کردهاند چنان صلاحیتی میدهد که علامه دهر شوند و پوزخند حواله هر آنچه زاییده ذهن هنوز خام! جوان سرکش است، کنند. دو صد دریغ که گاه اهل اندیشه را نیز چنین دامی در خود میگیرد و نتیجه میشود خرد نکردن تره در مقابل اظهار نظر جوانترک.
به طور کل بر آن عقیدهام که ذهنیات و یا دانستنیهایی که محصول شرایط تاریخی و جغرافیای مکانی خاص بوده و تغییری کوچک در هر کدام از این دو عامل گاه 180 درجه جهت آن نوع آگاهی را برمیگرداند را تاب تکیه عقل و منطق بشر مدرن نیست. برای مثال مقایسه کنید واکنش پیرمرد بیسواد مسلمان یکی از دهکورههای مثلا ایران را با همتای آفریقایی خود در برابر برهنگی بدن دخترش. آن یکی گوش تا گوش سر دخترک یاغی میبرد و درخت اسلامش را خونیاری میکند و این یکی مدحش میسراید که اسیر تهاجم فرهنگی بیگانه نشده و لباس بر تن نکرده!! همچنین از همین نوع آگاهی کاذب است آداب و رسوم آیینی و سنن فرهنگی جامعه - گاه شاید نیک- که دل به آن نتوان بست.
القصه به رای من آگاهی تابع متغیرهایی اساسیتر چون آزادی، امنیت، سطح آموزش و رفاه بوده و لذا نه لزوما در سنین بالا٬ قابل دسترس. به یاد داشته باشیم که تمام دانستههای پیشینیان به عنوان دادههای اطلاعاتی پیش رو نسل جدید است و به گاهش مورد استفاده قرار میگیرد. بهتر آنکه محتاطتر پوزخند به لب آوردن و دل خوش کردن به شمار خشتکهای پاره شده.
به گمانم اگر بخواهیم وظیفهای را که رسانه و از جمله آن مطبوعات بر عهده دارند موجز و کوتاه بیان کنیم آگاهیرسانی واژهایست مناسب. آگاهی گاه از طریق انعکاس درست و بیطرف رویدادهای حال و بعضا گذشته است و گاه بسط و بحث پیرامون آنچه بشر در گذر تاریخش به آن دست یازیده است٬ از آن جمله سخن گفتن از تاریخ، فرهنگ، اندیشه و البته علم.
مطبوعات کشورمان نشان دادهاند آن گاهی که تیغ سانسور و سرکوب حاکم مجالش دهد وظیفه خبررسانی خود را در حد قابل قبولی به انجام میرسانند. اما حتی در شرایطی که فضای باز و نسبتا آزاد فعالیت رسانهای ایجاد شود، مانند آنچه در سال 1377 بر اثر پس لرزههایی که بعد از دوم خرداد دامن استبداد سانسورچی را گرفته بود، در کشور روی داد و یا آن فضایی که گسترش اینترنت در اختیار ژورنالیستهای حرفهای و آماتور ایرانی قرار داده است، هیچ گاه به جنبه دومی که اطلاعرسانی به جامعه باید که از آن انجام گیرد پرداخته نشده است.
انصاف نیست اشاره به اندک تلاش مطبوعات در حوزه تاریخ، فرهنگ و اندیشه نشود، اما در این مدت هیچگاه به صورت جدی و مداوم به علم توجه نگردید. این موضوع آن گاه جای تاسف باقی میگذارد که یاد آوریم مدرنیته امروز بشر به تبع تحول بزرگ در علم و دانش انسان به طبیعت پیرامونش روی داد و اگر نبود یافتههای امثال گالیله، داروین، اینشتین و ... شاید که دستاوردهای اندیشه بشری همچنان زیر لوای جادو و معجزه و متافیزیک، زنجیر به پا باقی مانده بود.
ختم سخن آنکه بخش دانش چند شماره اخیر هفتهنامه "شهروند امروز" با پرداختن به "نظریه تکامل" به عنوان یکی از اساسیترین تئوریهای علمی انسان مدرن، شاید که کمرنگ اما به رای من شایان قدر، نور علم به تاریکخانه اندیشه شهروند سیاستزده ایرانی تابانده است تا شاید فارغ از عالم بوگند سیاست، برای یک بار نیز به از کجا آمدیم بیندیشیم. بیشک این گونه اندیشه را دستاورد بسیار است. باشد که فزون باد.
"شهروند امروز" به سرعت در این هنگامه فقر رسانهای (از نوع مجاز حکومتی) جایگاه خود را میان جامعه مطبوعاتی کشور باز کرده است و اگر نبود چنین جایگاهی شاهد واکنشهایی که گاه آنقدر تند و به دور از منطق میگردد که فراتر از شان مباحثه قرار میگیرد، نبودیم. مثال اینگونه واکنشهایی را که به مطالب مندرج در این نشریه منتشر گشت تا آنجایی که یادم یاری کند بار اول سایتهای جریان چپ به سرمقاله "محمد قوچانی" در مورد لزوم تامل پیرامون نفوذ اندیشه چپ در دانشگاهها را شامل شد. هنوز این عبارت تند سایت "سلام دموکرات" خاطرم مانده که نویسندگان شهروند و البته با تاکید فراوان قوچانی را جنین نارس امثال بهنود و نوریزاده برشمارد!!
جنجال بعدی مطالب مندرج در هفتهنامه شهروند امروز را مقالهای از نویسندهای گمنام (حداقل برای من) در مورد کردها برپا کرد. هر چند هیچ گاه دیگر شاهد نگارش مطلبی از این نویسنده نبودیم و نشانی از آن مطلب جنجالی نیز در وبلاگ "شهروند امروز" باقی نیست اما مرده خور خواندن جریانات سیاسی کرد از جانب این نویسنده واکنش تند ناسیونالیستهای کرد را برانگیخت و ناصر خالدیان در وبلاگش به زعم خود تلاش شهروند امروز را برای "تایم" شدن ایران عبث خواند و نویسندگانش را عملههای فاشیست در پوست لیبرالیسم.
"چپ"های ایرانی اما چند بار دیگر نیز رکیکترین کلماتشان را نثار نویسندگان شهروند کردند. پروندهای مربوط به مقایسه پوپولیسم ناشی از سوسیالیسم سرخهای آمریکای لاتین با عوامفریبی حکومتگران حال حاضر جمهوری اسلامی بار دیگر واکنش سایتهای وابسته به جریان چپ ایران را در پی داشت. آخرین این موارد تا آنجایش که به چپها مربوط میشود به اطلاعیه "کانون نویسندگان ایران" در پاسخ به سرمقاله محمد قوچانی در مورد این تشکل برمیگردد که جای اشکالش آن جایست که حسب ماسبق حرف درشت فراوان دارد. گویی رسم نانوشتهای است که دور شدن از ادب در گفتار حقانیت آن را افزون میکند و گویندهاش را آنگونه که خود به آن میبالد رادیکال نشان میدهد.
اما آخرین واکنش به شهروند را نه چپها و نه ناسیونالیستها که جریانات نظامی وابسته به دولت اخیرا و در پی گفتگوی "حسن خمینی" با این نشریه نشان دادهاند که تا آنجایی پیش رفت که امشب وزارت ارشاد رژیم خبر مسدود نمودن سایت اهانتکننده به نوه امام را اعلام کرد.
قصدم از نگارش این مطلب چیز دیگری بود. این همه پرگویی میخواست مقدمه این باشد که از جریانی بیسابقه در جامعه ژورنالیستی کشور سخن گویم اما این مطلب را بیشتر کش نداده و کلام به گاه دگر وا میگذارم چه آنکه موضوعی جداست و شاید بیربط به مقدمهاش!!
چندیست از آنچه خواندهام نگفتهام، حیف کتابهایی چون نان و شراب سیلوونه، جهالت میلان کوندرا، 1984 جورج اورول و دیوانهبازی کریسستین بوبن بود که خواندنشان مواجه گشت با بیحوصلگی من از بابت نوشتن. هر کدامشان برایم قابل تحسین بودند و آموختنی.
اما اکنون "همنوایی شبانه ارکستر چوبها" نوشته "رضا قاسمی" را در دست گرفتهام. نویسندهای که قبلا نمیشناختمش و اینک که 102 صفحه از کتاب 207 صفحهایش را خواندهام، برایم قابل اعتناست. این پاراگراف را بی هیچ توضیح اضافهای نقل است از کتاب مذکور:
مدتی بود که اینجا و آنجه، هر از گاهی، دست خدا از آستین مردان خدا بیرون میآمد و سر کسانی را که کافر حربی بودند گوش تا گوش میبریدند. و من که از هراس آن دستها خانه پدر را ترک کرده و به پایتخت آمده بودم، آن دستها که در کشور به قدرت رسید کشور را هم ترک کرده و به اینجا آمدم ...
از "همنوایی شبانه ارکستر چوبها" آن گاهی که تمامش خواندم بیشتر خواهم گفت.
اما آخرین فیلمی که دیدم: "کافکا" به کارگردانی "استیون سودربرگ" و با بازی "جرمی آیرونز". روایت درافتادن کافکا نویسنده اثر تحسینشده "مسخ" با دغدغه همیشگیش "مدرنیته" است که با روایتی تمثیلوار آخر اینگونه به کافکا میفهماند که آنگونه که همیشه میاندیشید نبایست به دنبال حقیقت رفت، اگر که زندگی و البته مرگی راحت را انتظار داشته باشی.
دور تازه سرکوب گسترده فعالین مدنی کرد و نقض گسترده حقوق بشر در کردستان عاملی آشکار دارد و کس را در آن شکی نیست. کارنامه حکومت اسلامی نشان داده که هیچگونه تکاپویی را خارج از سیستم خود برنمیتابد و بسته به طاقت حکومتگران وقتش، اقداماتی چنین را پاسخی شنیع میدهد، گاه زندان، گاه شکنجه و گاه نیز مرگ. پاسخ اما آن گاه رنگ ویژه به خود میگیرد و ضرورت انجامش برای دستگاه امنیتی افزون میگردد که از جانب کسانی باشد که از دایره تمرکز حکومت بیرونند و اقلیت نام گرفتهاند، چه مذهبی (گواهش جدیدترین برخورد با بهاییان) و چه ملی/ قومی (گواه خواهد؟!).
اما فضای اختناق اخیر مناطق کردنشین نه فقط معلول این یکی علت همیشگی است که به رای بنده علتی غیر نیز دارد که اگرچه ناخواسته شاید به ایجادش پرداخته اما نقشش آنگاهی پررنگتر میگردد که حصاری دور خود زده که بهویژه اهل اندیشه کُرد را توان آن گرفته است که عملکردش را به نقد بنشیند.
حزب تازه تاسیس حیات آزاد کردستان (پژاک) چند سالی است که در بستری که بعد از به کما رفتن احزاب کرد اوایل انقلاب ایران خالی از حزب کُردی بود قرار گرفت و ادعای احقاق حقوق کردهای ایرانی را این بار با در دست داشتن نسخهای که رهبر معنوی مبارزین کُرد ترکیه نگارده بود سر داد. نیز این ادعا است که همراه گشته با تبلیغات پرملات ادعادارانش و اینگونه راه بر نقد بسته و کمتر اندیشمند کُردی شهامت آن داشته که به انتقاد از رویکردی که این حزب در پیش گرفته و کم نیز کجی ندارد، پردازد. به ظاهر هنوز نیز همگی میراثدار سنت شوم شرقیانیم که هر آنچه عیب است توطئه دشمن است و مباد که آنچه بر ماست از ما باشد.
آری، با نیک انگاشتن هدف، اعمال برآمده از ایدئولوژی انقلابی که این حزب را تغذیه فکری میدهد، گاه آنقدر به دور از عقلانیت سیاسی بوده که آتش به پای خواسته از آن در درجه اول چشم رفرمیستهای غیرخشونتگرای کُرد را نشان گرفته است و چنین گردیده که کوچکترین تکاپوی کنشگران کُرد، اتهام همکاری با این گروه را در پی دارد (به تازگی چند مورد اتهام همکاری با این گروه، به کنشگران مدنی غیرکُرد نیز نسبت داده شده است).
از اطناب کلام میکاهم و بار دگر یادآور میشوم که هدف این مقال، ذرهای کمکردن از تاوان حکومت در اعمال موارد روشن نقض حقوق بشر در مناطق کردنشین نبوده بلکه سعی بر آن داشت که چشم گردانیم و هر آنچه هست بینیم. شاید خود توانیم هیچ اگر نکنیم اما کمر همت به سوراخ کشتیای که بر آن سواریم نیز نبندیم، چرا که آنگاه همگی طعمه کوسه اقیانوس خواهیم گشت.
-
کاوه در پاسخ به مطلب قبلیم پربار نوشته٬ پیشنهادش می دهم که مطلبش کند و در وبلاگش بیاورد. پیرامون معایب لیبرالیسم و آلترناتیو سویال دموکراسی برای آن٬ اندک سخنی دارم که بماند برای مطلب بعدیم.
امشب یکی از مجریان سلطنت طلب تلویزیونهای لوس آنجلسی را به گاه تفریح مورد علاقه ام٬ کانال پیمایی٬ در حین این چنین نطقی دیدم که گواه و مستند حقانیت خود و همفکرانش بر تجویز نسخه حکومت پادشاهی بر رعایای ایران را کشورهای با سطح دموکراسی بالا٬ رفاه زیاد شهروندان٬ فساد کم و امنیت بالای اسکاندیناوی برشمرد. به کرات نیز همجنس این سخن را از مدعیان سوسیالیسم آشتی کرده با دموکراسی (اهل نظر دیدگاه پایه گذاران سوسیالیسم را نسبت به دموکراسی به یاد دارند!!) شنیده ام که شاهد سخن خود را وضع شهروندان اسکاندیناوی می دانند. نسبت بین سوسیالیستها و سلطنت طلبان را نیز نیک می دانیم٬ این میان پرتقال فروشم را آرزوست!!
-
به لیست وبلاگ نویسان ایرانی حامی دانشجویان دربند پیوستم. وبلاگ این حرکت را اینجا ببینید.
-
مدرسه فمینیستی افتتاح شد. خجسته باد٬ باشد که مستدام باد و برکتش روز به روز افزون.
چندی پیش و به دنبال بحثی پیرامون انتخابات اخیر و مجادله چند تن از دوستانم٬ برای چندمین بار از جانب ایشان به آرمانگرایی و ندیدن واقعیت ها متهم گشتم. به شخصه هنوز نیز آرمانگرایان برایم جای تامل و احترامند و چه بسا خود نیز مواردی شاید زیاد نگاه آرمانی دارم.
در مورد اخیر (انتخابات) اما بر این عقیده ام که دقیقا برخلاف تصور دوستان٬ آرزو و آرمان آن هم از نوع واهی و پوچش٬ دل بستن به جنین ناقص الخقه ی انتخابات این چنین حکومتی است که کمترین نشانی از آنچه به اسم دموکراسی شناخته ام ندارد. چه آنکه پافشارم بر اینکه دموکراسی ولو تمام و کمالش٬ آنگاهی که بر قامت قوانین تا بدین حد ضد آزادی می نشیند٬ به راستی منظری زشت دارد و پرهیزش باید.
آری٬ همه سخنم این است که واقع گرایان آنانیند که یکسره کردند تکلیف خود را با انتخابات تحت امر محدود عده ای٬ و این بستر حرکتی گشت که به درستی شامل طبقات مختلف جامعه شده و اینک در قالب حرکات زنان٬ دانشجویان٬ کارگران٬ معلمان و روزنامه نگاران و فعالین دفاع از حقوق بشر شاهد آنیم. گله می کنند که نتیجه چه شد؟! پاسخ آنکه راه طولانی در پیش گرفته اند٬ صبر بایدش.
مطلب را چند شب قبلتر قصد نوشتن کرده بودم٬ آنگاهی که پریشان از قطار اخبار قتل و شکنجه و بیداد و بیداد و بیداد٬ حالم از آنانی که جلسات چند به علاوه چند تشکیل داده اند و ترکیب نماینده می چینند مجلس شورای اسلامیشان را٬ نابینا و ناشنوا. شرمتان باد که اصحاب جنتی برای چندمین بار نگذاشتندتان که وارد بازیشان شوید. بس که قامتتان از نگاه آنان نیز خُرد است٬ کوتوله ها.



