هفته گذشته برای معدود باری در طول زندگیم مزه تلخ "ناامنی" را عمیق چشیدم. حاصلش روانی شد آشفته، ناآرام و پرخاشگر. مانده از تصمیمگیری براساس منطق و رانده از تعلیق حاصل از آرامش. نشاط محیط کار، جایش چشمانی نگران بود که همکاران بیتفاوت را نیز تعجب برانگیخته بود. برای اولین بار در خواب کابوسی از جنس کابوسهای کودکانه دیدم، صورتکی وحشتبرانگیز به یکباره جلوی رویم میآمد و شوکهام میکرد و ...
خواب را مدت زمانی اندک لازم است که بیداری به همش ریزد. بیداری اما کابوسهایی با خود دارد که چه توان بر هم ریختنش دارد را، ماندهام هنوز.
هفتهی ناامن با خبر مرگ "فرزاد"ی آغاز شد و با خبر محکومیت مرگ "فرزاد"ی دگر به پایان میرسد. افسوس که ناامنیش را ارثیهی هفتهی بعدش میکند و نمیدانم تا به کی هفتههامان میراث شوم ناامنی با خود به همراه دارند؟!
قاصر از بیان احساس، کلام به "شاملو" وا میگذارم همهی آنچه را برای "فرزاد کمانگر"، لغتش جستجو میکردم:
آنجا که عشق
غزل نیست
که حماسهییست،
هر چیز را
صورتِ حال
باژگونه خواهد بود:
زندان
باغِ آزاده مردم است
و شکنجه و تازیانه و زنجیر
نه وهنی به ساحتِ آدمی
که معیار ارزشهای اوست.
کشتار
تقدس و زهد است و
مرگ
زندهگیست.
و آن که چوبهی دار را بیالاید
با مرگی شایستهی پاکان
به جاودانهگان
پیوسته است.
پی نوشت:
چشمان پراشک زن جوان و هم روستایی "فرزاد قبادی" خبر را به من رساند. می دانم منطقا چنین مدرکی دلیل درستی خبر نیست اما من باورش کرده ام٬ به یک دلیل ساده اما محکمه نپسند: دیدن چشما آن زن جوان.
آری "فرزاد قبادی" جلوی چشمان خواهر و خواهرزاده خود به قتل رسیده است. خواهر اکنون در زندان و خواهرزاده٬ داماد٬ برادر و ...



