تبليغاتX
موج سرکش
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 22:42

تصویر پشت تصویر. جیغ نوزاد، مویه پیرزن، فریاد، ناله، ترنم صدای "دیاری قره­داغی". علی حسن مجید، جوانتر از آنی که پشت نرده­های چوبی دادگاهی در بغداد مقابل دوربین رفت. شاداب و غرق در اندیشه، اندیشه­ای که چرتکه می­انداخت شمار مردان 15-70 ساله کرد را که 23 هزارشان 14 آوریل 1988 به بعد را نماندند و همراه با قریب به 200 هزار دیگر هرگز آن جامه تهوع­برانگیز را که علی شیمیایی خرج آخرین نمایش عرب بودنش کرد، ندیدند و لاجرم بالا نیاوردند چندش ردیف واژگان ستایش این خلیفه­ ارض­نشین را.

تصاویر سیاه و سفید جا به نسل بعدی می­دهد، رنگی و واضح. سرباز ترک مقابل دریچه دوربینی که عرق شرم آلت دست انسان بودن لنزش را نم زده، دست راست پسرک 15 ساله کردی را کامل می­شکند و زاویه قائم می­سازد از برای زینت گوشه گور "کمال آتاتورک"، تا راحت بیاساید که فرزندان ترکش میراث نگه داشته­اند و ترکیه هم­چنان فقط شهروند ترک دارد.

تصویر متحرک نیست، عکس از پی عکس است که می­آید، سه در چهار لابد. هیوا بوتیمار می­خندد. لابد او نیز شنیده که قاضی دادگاه انقلاب شهرستان مریوان حکم اعدامش را برای بار دوم صادر کرده، تصویر از پی تصویر:

عدنان حسن­پور، صدیق کبودوند، فرزاد کمانگر، روناک، هانا، یاسر گلی ...

تصویری در کار نیست، نقش خیال است. حمید هاشمی، کاوه پرویزی ... چه بگویم؟ دنبال کلمه گشتن نه کار من است. نوبت بغض است و ای کاش اشک.

ای کاش اشک. اینجا کردستان است.

 

پی­نوشت: این پست قرار بود وصف شوقم باشد از دیدن برنامه dej baw (ضد عرف) کانال KurdSat و مصاحبه کژال احمد (شاعر نامی کرد) با ئومه­ر دزه­یی (هنرمند و روشنفکر محبوبم). اما چه کنم که اینجا کردستان است.

نوشته شده توسط رامیار | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه سوم فروردین 1387 ساعت 17:4

دور از آن شوق غبار گرفته­ی کودکی، که دفترچه نوروزی آغازش بود و پایانش، این بار همه شوقم از نوروز در حد جلو کشیدن ساعت ماند. دیرگاهی است عادت کرده­ام به این چنین حالی، حالی که نه شادیش آن­گونه است که فریاد بلند کند و نه غمش.

در این بازار گرم میهن­پرستی، اذعان می­کنم کوچک­ترین حسی نسبت به آن­چه گذشتگان برای چنین حالی برایم ترسیم کرده­اند، ندارم. خود نیک می­دانم، از آن دست احوالیست که منتقد به غایت دارد، گریزم نیست چه کنم؟!

اگرچه یقین دارم چرخش عقربه ساعت و عبورش از ساعت 30/9 صبح روز اول فروردین (دریغ از دانستن زمان دقیق تحویل سال سه ساعت قبل و سه ساعت بعدش خواب بودم!!) به تنهایی نمی­تواند حال را دگرگون نماید، خاصه آن­که از یکی دگر طلبش کنیم. اما امیدوارم همین میزان اراده­ای را که باورمندان چنین قراردادهایی در این گونه ساعات می­یابند، به کارشان آید و سالشان را آن­گونه رقم زنند که خود می­خواهندش. باشد که برآیند همه این خواهش­ها محلی گردد برای آسودگی.

خواهی نخواهی این نیز پیام نوروزی و آغاز سال است دیگر. باشد که من نیز این­گونه رنگ قافله به خود گیرم.

 

پی­نوشت:

  • نوروز اگر بهانه­ای است برای شادی، خواستنی است و ستودنی و ذات کامجوی انسان گستره جغرافیایی نوروز، نگهش می­دارد. بر این پندارم که ماندگاری نوروز نیز بدین جهت بوده است. لذا کوبیدن بر طبل پاسداشت چنین مراسمی به بهانه حفظ سنن ملی و باستانی و این دست تعبیرات، به رای من شادی را معنای کج می­بخشد.
  •  آن­چه آمد بیان احوال شخصی من از نوروز 1387 بود، نه به گذشته و نه به آینده نوروزهای خود نیز تعمیمش نمی­دهم، چه رسد به این­که آن را نسخه بپیچم برای دیگران.
  • در این وادی که نمی­گذارندمان شادی نوروز را نفس کشیم، سخن گفتن از آن جنس که منش گفتم شاید که درست نباشد و آب به آسیاب دشمن ریزد. زین رو علی­الحساب، موافق چنین آیینی حتی به شکل فرمالیته­اش نیز هستم، باشد که تا گاهی که مجال شادی بُود عمرش دراز ماند. غرض ذکر حال بود و دیگر هیچ.
نوشته شده توسط رامیار | لینک ثابت | موضوع: