تصویر پشت تصویر. جیغ نوزاد، مویه پیرزن، فریاد، ناله، ترنم صدای "دیاری قرهداغی". علی حسن مجید، جوانتر از آنی که پشت نردههای چوبی دادگاهی در بغداد مقابل دوربین رفت. شاداب و غرق در اندیشه، اندیشهای که چرتکه میانداخت شمار مردان 15-70 ساله کرد را که 23 هزارشان 14 آوریل 1988 به بعد را نماندند و همراه با قریب به 200 هزار دیگر هرگز آن جامه تهوعبرانگیز را که علی شیمیایی خرج آخرین نمایش عرب بودنش کرد، ندیدند و لاجرم بالا نیاوردند چندش ردیف واژگان ستایش این خلیفه ارضنشین را.
تصاویر سیاه و سفید جا به نسل بعدی میدهد، رنگی و واضح. سرباز ترک مقابل دریچه دوربینی که عرق شرم آلت دست انسان بودن لنزش را نم زده، دست راست پسرک 15 ساله کردی را کامل میشکند و زاویه قائم میسازد از برای زینت گوشه گور "کمال آتاتورک"، تا راحت بیاساید که فرزندان ترکش میراث نگه داشتهاند و ترکیه همچنان فقط شهروند ترک دارد.
تصویر متحرک نیست، عکس از پی عکس است که میآید، سه در چهار لابد. هیوا بوتیمار میخندد. لابد او نیز شنیده که قاضی دادگاه انقلاب شهرستان مریوان حکم اعدامش را برای بار دوم صادر کرده، تصویر از پی تصویر:
عدنان حسنپور، صدیق کبودوند، فرزاد کمانگر، روناک، هانا، یاسر گلی ...
تصویری در کار نیست، نقش خیال است. حمید هاشمی، کاوه پرویزی ... چه بگویم؟ دنبال کلمه گشتن نه کار من است. نوبت بغض است و ای کاش اشک.
ای کاش اشک. اینجا کردستان است.
پینوشت: این پست قرار بود وصف شوقم باشد از دیدن برنامه dej baw (ضد عرف) کانال KurdSat و مصاحبه کژال احمد (شاعر نامی کرد) با ئومهر دزهیی (هنرمند و روشنفکر محبوبم). اما چه کنم که اینجا کردستان است.
دور از آن شوق غبار گرفتهی کودکی، که دفترچه نوروزی آغازش بود و پایانش، این بار همه شوقم از نوروز در حد جلو کشیدن ساعت ماند. دیرگاهی است عادت کردهام به این چنین حالی، حالی که نه شادیش آنگونه است که فریاد بلند کند و نه غمش.
در این بازار گرم میهنپرستی، اذعان میکنم کوچکترین حسی نسبت به آنچه گذشتگان برای چنین حالی برایم ترسیم کردهاند، ندارم. خود نیک میدانم، از آن دست احوالیست که منتقد به غایت دارد، گریزم نیست چه کنم؟!
اگرچه یقین دارم چرخش عقربه ساعت و عبورش از ساعت 30/9 صبح روز اول فروردین (دریغ از دانستن زمان دقیق تحویل سال سه ساعت قبل و سه ساعت بعدش خواب بودم!!) به تنهایی نمیتواند حال را دگرگون نماید، خاصه آنکه از یکی دگر طلبش کنیم. اما امیدوارم همین میزان ارادهای را که باورمندان چنین قراردادهایی در این گونه ساعات مییابند، به کارشان آید و سالشان را آنگونه رقم زنند که خود میخواهندش. باشد که برآیند همه این خواهشها محلی گردد برای آسودگی.
خواهی نخواهی این نیز پیام نوروزی و آغاز سال است دیگر. باشد که من نیز اینگونه رنگ قافله به خود گیرم.
پینوشت:
-
نوروز اگر بهانهای است برای شادی، خواستنی است و ستودنی و ذات کامجوی انسان گستره جغرافیایی نوروز، نگهش میدارد. بر این پندارم که ماندگاری نوروز نیز بدین جهت بوده است. لذا کوبیدن بر طبل پاسداشت چنین مراسمی به بهانه حفظ سنن ملی و باستانی و این دست تعبیرات، به رای من شادی را معنای کج میبخشد.
-
آنچه آمد بیان احوال شخصی من از نوروز 1387 بود، نه به گذشته و نه به آینده نوروزهای خود نیز تعمیمش نمیدهم، چه رسد به اینکه آن را نسخه بپیچم برای دیگران.
-
در این وادی که نمیگذارندمان شادی نوروز را نفس کشیم، سخن گفتن از آن جنس که منش گفتم شاید که درست نباشد و آب به آسیاب دشمن ریزد. زین رو علیالحساب، موافق چنین آیینی حتی به شکل فرمالیتهاش نیز هستم، باشد که تا گاهی که مجال شادی بُود عمرش دراز ماند. غرض ذکر حال بود و دیگر هیچ.


