تبليغاتX
موج سرکش
دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 0:59

هفته گذشته کوهستان دالاهو در جدیدترین برخورد میان گریلاهای حزب پژاک و نیروهای نظامی- امنیتی جمهوری اسلامی، 7 جسد دیگر به سینه خاک تحویل داد، تو گوی "جاش" و من گویم انسان.

هیاهوی عنادم با رویکرد مبارزه مسلحانه را به گاهی دیگر می­نهم چه آن­که بارها اشاره­اش کرده­ام و خواهمش نیز کرد. آن­چه در این مقال قابل اشاره دانسته­ام، نحوه­ی کشته شدن نیروهای نظامی جمهوری اسلامی است توسط اندامان تفنگ به دست پژاک. به روایت منقول از همکاری که خانواده­اش داغدار عزیزشان شدند از پی این حادثه، این افراد در پی به رگبار بستن مسلسل­وار هر کدام چندین و چند گلوله نصیب برده­اند و در آخر نیز شعله آتش مهمانشان کرده­اند و جنازه کمابیش سوخته بر جا مانده­اند.

به یاد داریم سال 77 را و نحوه کشتن داریوش و پروانه فروهر توسط نیروهای امنیتی رژیم، هدف ترور مذکور علاوه بر حذف فیزیکی آن دو نشان دادن میزان سبعیت و عناد و نفرت دستگاه امنیتی نیز بود، اگر نه کشتن پیرمرد و پیرزنی را چه احتیاج به سی و چند ضربه­ی چاقو؟!

سر سپردگان به کوهستان زده­ی هم­نژادم را خطاب!! دلیل آورید درنده­خویی­تان را تا چنین درجه­ای. سوزاندن 7 جنازه از پی چندین صد گلوله کدامین هدفتان را تعجیل ظهور می­دهد؟

سر سپردگان در شهر مانده­ی هم نژادم را خطاب!! توجیه رویکرد مبارزه مسلحانه را استدلال می­آورید "دفاع از خود". توجیه چنین عمل را عرق شرمتان اگر اجازه می­دهد و هنوز آن­قدر رو در چنته دارید، شنونده­ایم.

بمانید. از دالاهو به قندیل رویم. ارگان رسمی سرسپردگان امرالی، امشب خبر از آزادی 3 کوهنورد توریست آلمانی را می­دهد که توسط نیروهای HPG (ورژن جدید PKK) به اسارت درآمده­اند. حرکت انسان­دوستانه بوده لابد آزادی ژرمن­های اسیر که این­گونه­اش در بوق می­کنند. این نیز به گمانم بایگانی پرونده دفاع از ملت کردتان شود، مبارکتان باد.

کوری قرمز استدلال 100 سال پیش سوسیالیست­ها اگر اجازه­تان می­دهد و هدفتان وسیله را توجیه نمی­کند، بسیار مشتاقم از برای شنیدن پاسخ به این اتهماتی که وبلاگ­نویس کردی نسبت­تان داده، اگر که اتهام می­دانیدش نه افتخار.

 

پی­نوشت: صاحب این قلم پس از آن­که مصلحت­گرایی بی­ریشه­ مدتی قلمش را حول چنین موضوعاتی نمی­چرخاند، زین پس بر آن است به عنوان نیمچه فعال مدنی کرد، تمرکزی ویژه روی آفت چندین ساله­ی دامن­گیر جنبش مدنی کرد، رادیکالیسم انقلابی، قرار دهد. از آن­جایی که صاحب جدید و مهمان ناخوانده­ی چنین رویکردی شبه ایدئولوژی تازه پر و بال گرفته­ای تحت عنوان "آپویسم" می­باشد، سر سپردگانش را کارت دعوتی حواله می­نمایم که بزمی بر پا کنیم و نقد گوییم و شنویم، تردید کنیم و خلاف عادت شرقیمان به گاهش نیز تغییر رای دهیم، قانع اگر شدیم.

نوشته شده توسط رامیار | لینک ثابت | موضوع: دیدگاه 
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 0:47

دغدغه­ای گاه و بیگاه اندکی فکرم مشغول می­دارد. این­که فلسفه جریمه نبستن کمربند ایمنی حین رانندگی چیست؟ مگر نه این­که نبستن کمربند برخلاف تمام تخلفات دیگر رانندگی، فقط و فقط پیامد ممکن را متوجه شخص راننده می­کند و لاغیر؟ شاید که درآمد مناسبی برای ورودم به کلام اصلیم نباشد اما ابهام من جهت پاسخ به این پرسش همچنان باقی است.

مسئله به صورت کلی­تر این­گونه قابل طرح است که آیا می­توان انسان را بابت تصمیم یا عملی که در پی آگاهیش از عواقب آن و در حالتی که تنها خود و نه کس دیگر هزینه­پرداز آن خواهد بود ملامت کرد؟ عنصر آگاهی از این رو اضافه کردم که انسان در برهه­هایی از زندگی، مثلا بابت سن کم، فاقد قدرت تشخیص صواب بوده و به­ناچار همراه با پروسه آگاه­سازیش تا حدی از اجبار آمیخته تربیتش می­شود اما آیا اگر انتخابی پی آگاهی کامل، عاقبتی دور از منطق پذیرفته­شده عامه داشته باشد، تا چه حد مورد اتهام است؟

به شخصه منی که ریز و درشت احوال عالم را قدرت تحلیل پندارم(!) که دارم، هیچ­گاه نتوانستم خرده گیرم عملی را که صادق هدایت انجامش داد و در کمال صحت عقل شیر گاز بر خود باز کرد و به انتخاب خود مرد و هم این چنین برای غلامحسین ساعدی، ارنست همینگوی و ... چرا که انتخابشان را باور دارم که پی آگاهی­ای بوده که شاید (تو گویی نامحتمل) من عقل کل بی­بهره­اش بوده­ام.

آری، این­چنین است که می­اندیشم چه بهتر آن­که صلاح مملکت خویش را در درجه نخستش به خسروان سپاریم. انتخاباتی که حیطه کاملا شخصی افراد را شامل می­شود، اجازه ندهیم که ذهنیت منتج از فضای وهم و احساس و علقه­مان، چنانش تشر زند که فرد برآید و بگوید: "به شما چه ربطی دارد؟".

 

از بابت نوشته قبلم: گویا مثال آوردن از عادت کتاب­خوانیم دغدغه نوشتن آن مطلب را تا بدان جایی تحت تاثیر قرار داده که سراغی از آن در برداشت مخاطب یافت می­نشود. بگذارمش به حساب عدم انتقال درست آنچه در ذهن دارم؟!     

نوشته شده توسط رامیار | لینک ثابت | موضوع: بار هستی 
شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 0:14

پیشگفتار: نگارنده این سطور دچار هیچ درجه­ ای از شادی یا افسردگی نمی­ باشد.

 

بوی تعفن بی ­تفاوتی­ اش صدای همگان را درآورده­ است. اگر که قبلا گله­ گذاران این­گونه بودن او، برایش از درجه اعتبار ساقط بودند، به تازگی اما، نزدیکترینانش لب به شکایت گشوده­ اند و طاقتشان طاق شده است. منگ اما خود، بوی تعفن سرخوشش کرده گویا، آن­گونه که بوی فاضلابی که چهارراه شهرشان می­داد و شامه همه را بد و او را خوب نصیب می­کرد.

داد در آورده است کتاب­خوانیش، چنان که رسما چندین نمونه توبیخ دریافت کرده چنین عادتش را و انذار که کمش کند گاهی را که سر در کتاب می­برد و دنیا را آب ببرد از برای او انگار نه انگار. مادرش در جدی­ ترین اقدام در این زمینه کتابش را آن گاهی که شب خانه­ شان پی قطع برق­های امسال خاموش بود و او با نور گوشی موبایلش خوانش اعصاب­ خردکن کتاب را ول کن نبود، از دستش گرفت. بدین سان شوق رژه مقابل قفسه کتاب­هایش اکنون همراه گشته با اندکی تامل بابت آسیب­ شناسی این درجه از دیوانگیش.

به ظاهر همراه با کتابی که این روزها در دست دارد، "محاکمه"­اش آغاز جدی به خود گرفته. متهم به بی­ تفاوتی میان مردمانی که حق طبیعی­شان توجه شخص شخیص ایشان به خود و آنان است. به خود تا سلامت، رفاه، آینده و پولش را جدی گیرد و به آنان که سهم خود را بابت حضورش میانشان ادا نماید.  

نوشته شده توسط رامیار | لینک ثابت | موضوع: بار هستی 
شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 0:17

سال­های سگی؛ نویسنده: ماریو بارگاس یوسا؛ مترجم: احمد گلشیری

 

 خوانش چند روزه 560 صفحه رمان اگر که همراه نباشد با کشش داستانی، امریست طاقت­فرسا. همین شاید سندی باشد بر جذابیت قابل توجه داستانی که در "سال­های سگی" روایت می­شود. فرم نوشتاری رمان حالت پازل گونه­ای دارد که خواننده تنها در صفحات انتهایی کتاب توانایی قرار دادن آن­ها را کنار هم پیدا می­کند و آن­گاه است که شیرینی این کشف در پی مزه­ی خوشی که در طول رمان از بابت اشتیاق به دانستن تجربه کرده، شیرین­کامی خاطر خواننده را فراهم می­آورد. به مانند چند فیلمی که از سینمای آمریکای لاتین دیده­ام (از آن جمله "عشق سگی" و "بابل" از "الخاندرو گونزالز ایناریتو"ی مکزیکی) روایت­های مختلف، صحنه­های پشت سر هم اما بی­ربط به یکدگر و نیز فلاش­بک­های متمادی، ابتدا ذهنی آشفته برای مخاطب به جا می­گذارد و در انتها شوق حاصل از کشف.

داستان پسرانه روایت می­شود. "فساد"ی که پی معصومیت می­آید، وجه مشترک کاراکترهای داستان است که اگرچه در ابتدا به نظر بسیارند اما در طول رمان محدود می­شود. داستان فارغ از رنگ و لعابی که روایت شهری­گونه و یا در مقابلش طبیعت­گونه بخواهد تحت تاثیرش قرار دهد، بی­مقدمه، رک، بی­پرده و بی­تفاوت بسیاری از احساسات انسانی را نمایش­گر است. از توحش حاکم بر فضای مدرسه نظام گرفته تا رقیق­ترین احساسات انسانی در مواجه با عشق به جنس مخالف، و یا دو روی سکه قانومندی، جوان بزهکار دزد و ستوان قانونمند؛ همگی در این بی­طرفی خلسه­آور نویسنده مشترکند. خوب و بد معنای خود از دست داده و هر کس، هم آن­قدر انسان است که خوب باشد و هم آن­قدر انسان است که بد. ویژگی برجسته همه همانی است که آشنای غریب احوال انسان است، این­که مرز بین نیکی و بدی، انتخاب است. انتخابی که یک­بار انسان خود را با آن رقم می­زند و بار بعد دیگرانش رقم می­زنند. و بدین­گونه است که عشق و نفرت ما پی انتخاب­های مکرر "آلبرتو" یا "جاگوار" به تناوب جای هم می­گیرند و آخر سر این ماییم که انتخاب کنیم از "سال­های سگی" چه برایمان مانده است.

نوشته شده توسط رامیار | لینک ثابت | موضوع: کتاب 
چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 1:38

از مهمترین مفاهیم سیاسی قرن 20 یکی ناسیونالیسم بود. شمار حکومت­هایی که با این داعیه منافع ملت­شان را پی گرفتند بسیار بود و هست. از این میان شماری ره به بیراه بردند و از ملت گویی­شان نشان دیکتاتوری بر سینه­شان زد آن­گاهی که اکنون برگ تاریخ تورق کنی. از آن جمله­اند رضاخان ایرانی، مصطفی کمال ترک در این حدود و آن سوتر موسولینی ایتالیایی، هیتلر آلمانی، جمال عبدالناصر مصری و حافظ اسد سوریه و ...

"ایناسیو سیلوونه" نویسنده کتاب تحسین­شده "نان و شراب" در کتاب دیگرش "مکتب دیکتاتورها" صفحاتی بسیار بابت وصف اینان قلم زده و ماحصل آن­که رمز بر مسند نشستن این جماعت را یکی دمیدن شیپور ناسیونالیسم دانسته و دوم تکیه بر احساسات توده اسطوره­گرا که ناراضی از وضع موجودند.

از آن­جایی که ما ساکنین گستره نوروز (از دریاچه وان ترکیه گیر تا بلوچستان و ترکمن صحرا) اصولا میانه­ای با حافظه تاریخی نداریم، لاجرم نارضایتیمان به وضع موجود و کوری چشمانمان از اسطوره و وهم و خیال و کورش و کاوه و ... چنانمان گردانیده که با دوره بازگشت صد ساله اینک فیلمان یاد هندوستان کرده و "فارس"مان عظمت کورش هخامنش را باز می­جوید، "ترک"مان آتاتورکش آرزوست و "کرد"مان درفش کاوه به دست آپویش سپرده که از برایش قفسی سازد و نامش نهد "کردستان بزرگ".

آری، پروژه کامل است. از یک سو جماعت ناراضی از وضع موجود، تشنه ناجی و اسطوره و وهم و سرمستی و از سویی ملت، ملت گویان اسطوره­پرست و ناجی و "رهبر ملت".

این چنین است که من کوته­نظر مرثیه ناسیونالیسم گویم و در گوش کرم صدای حق اینان فرو نرود که "ملت، ملت" گویم و دهان شیرین کنم. عنان عقل در گرو "انسانم آرزوست"، به خیال خامم حق انسان می­طلبم، بد حادثه اما یا کرد است یا فارس یا ترک و به مثابه مترسک از برای پرنده لباسش دوچندان مهم که نهانش. دریغ که آنقدر وهم­آلود است فضایمان که سخن از حق اولیه انسان گفتن را همان عقل به وهم سپردگان چهارچوب تعصب برش گیرند از برای این­که ساز مخالف ارکستر عصب و وهم ملت، ملت آنان است.

تلخ لبخندی نقش لب می­شود و می­مانم منگ، از آن سو و این سو می­رانندم. آن سو، هنوز کردی را لهجه فارسی می­پندارند و به خیالشان یک ناسیونالیست کرد را طرف گرفته، موعظه­اش می­دهند و بر حذرش می­دارند از تعصب. این سو، مشت گره می­کنند بی­غیرتی هم­تبار کردشان را که مثالشان اندیشه را بگذارد برای روز مبادایش و سر به زیر پی "رهبر ملت" افتد و ورد خواند: ملت، ملت.

 

پی­نوشت (برای آزاده­گان): یادم باد در این هیاهو کم­تر عنان از کفم رود و تشر دیگران قلمم آن­گونه چرخاند که دایره منطق را خارج شده و خاطری را مکدر نماید. یادم باد.
نوشته شده توسط رامیار | لینک ثابت | موضوع: دیدگاه