هفته گذشته کوهستان دالاهو در جدیدترین برخورد میان گریلاهای حزب پژاک و نیروهای نظامی- امنیتی جمهوری اسلامی، 7 جسد دیگر به سینه خاک تحویل داد، تو گوی "جاش" و من گویم انسان.
هیاهوی عنادم با رویکرد مبارزه مسلحانه را به گاهی دیگر مینهم چه آنکه بارها اشارهاش کردهام و خواهمش نیز کرد. آنچه در این مقال قابل اشاره دانستهام، نحوهی کشته شدن نیروهای نظامی جمهوری اسلامی است توسط اندامان تفنگ به دست پژاک. به روایت منقول از همکاری که خانوادهاش داغدار عزیزشان شدند از پی این حادثه، این افراد در پی به رگبار بستن مسلسلوار هر کدام چندین و چند گلوله نصیب بردهاند و در آخر نیز شعله آتش مهمانشان کردهاند و جنازه کمابیش سوخته بر جا ماندهاند.
به یاد داریم سال 77 را و نحوه کشتن داریوش و پروانه فروهر توسط نیروهای امنیتی رژیم، هدف ترور مذکور علاوه بر حذف فیزیکی آن دو نشان دادن میزان سبعیت و عناد و نفرت دستگاه امنیتی نیز بود، اگر نه کشتن پیرمرد و پیرزنی را چه احتیاج به سی و چند ضربهی چاقو؟!
سر سپردگان به کوهستان زدهی همنژادم را خطاب!! دلیل آورید درندهخوییتان را تا چنین درجهای. سوزاندن 7 جنازه از پی چندین صد گلوله کدامین هدفتان را تعجیل ظهور میدهد؟
سر سپردگان در شهر ماندهی هم نژادم را خطاب!! توجیه رویکرد مبارزه مسلحانه را استدلال میآورید "دفاع از خود". توجیه چنین عمل را عرق شرمتان اگر اجازه میدهد و هنوز آنقدر رو در چنته دارید، شنوندهایم.
بمانید. از دالاهو به قندیل رویم. ارگان رسمی سرسپردگان امرالی، امشب خبر از آزادی 3 کوهنورد توریست آلمانی را میدهد که توسط نیروهای HPG (ورژن جدید PKK) به اسارت درآمدهاند. حرکت انساندوستانه بوده لابد آزادی ژرمنهای اسیر که اینگونهاش در بوق میکنند. این نیز به گمانم بایگانی پرونده دفاع از ملت کردتان شود، مبارکتان باد.
کوری قرمز استدلال 100 سال پیش سوسیالیستها اگر اجازهتان میدهد و هدفتان وسیله را توجیه نمیکند، بسیار مشتاقم از برای شنیدن پاسخ به این اتهماتی که وبلاگنویس کردی نسبتتان داده، اگر که اتهام میدانیدش نه افتخار.
پینوشت: صاحب این قلم پس از آنکه مصلحتگرایی بیریشه مدتی قلمش را حول چنین موضوعاتی نمیچرخاند، زین پس بر آن است به عنوان نیمچه فعال مدنی کرد، تمرکزی ویژه روی آفت چندین سالهی دامنگیر جنبش مدنی کرد، رادیکالیسم انقلابی، قرار دهد. از آنجایی که صاحب جدید و مهمان ناخواندهی چنین رویکردی شبه ایدئولوژی تازه پر و بال گرفتهای تحت عنوان "آپویسم" میباشد، سر سپردگانش را کارت دعوتی حواله مینمایم که بزمی بر پا کنیم و نقد گوییم و شنویم، تردید کنیم و خلاف عادت شرقیمان به گاهش نیز تغییر رای دهیم، قانع اگر شدیم.
دغدغهای گاه و بیگاه اندکی فکرم مشغول میدارد. اینکه فلسفه جریمه نبستن کمربند ایمنی حین رانندگی چیست؟ مگر نه اینکه نبستن کمربند برخلاف تمام تخلفات دیگر رانندگی، فقط و فقط پیامد ممکن را متوجه شخص راننده میکند و لاغیر؟ شاید که درآمد مناسبی برای ورودم به کلام اصلیم نباشد اما ابهام من جهت پاسخ به این پرسش همچنان باقی است.
مسئله به صورت کلیتر اینگونه قابل طرح است که آیا میتوان انسان را بابت تصمیم یا عملی که در پی آگاهیش از عواقب آن و در حالتی که تنها خود و نه کس دیگر هزینهپرداز آن خواهد بود ملامت کرد؟ عنصر آگاهی از این رو اضافه کردم که انسان در برهههایی از زندگی، مثلا بابت سن کم، فاقد قدرت تشخیص صواب بوده و بهناچار همراه با پروسه آگاهسازیش تا حدی از اجبار آمیخته تربیتش میشود اما آیا اگر انتخابی پی آگاهی کامل، عاقبتی دور از منطق پذیرفتهشده عامه داشته باشد، تا چه حد مورد اتهام است؟
به شخصه منی که ریز و درشت احوال عالم را قدرت تحلیل پندارم(!) که دارم، هیچگاه نتوانستم خرده گیرم عملی را که صادق هدایت انجامش داد و در کمال صحت عقل شیر گاز بر خود باز کرد و به انتخاب خود مرد و هم این چنین برای غلامحسین ساعدی، ارنست همینگوی و ... چرا که انتخابشان را باور دارم که پی آگاهیای بوده که شاید (تو گویی نامحتمل) من عقل کل بیبهرهاش بودهام.
آری، اینچنین است که میاندیشم چه بهتر آنکه صلاح مملکت خویش را در درجه نخستش به خسروان سپاریم. انتخاباتی که حیطه کاملا شخصی افراد را شامل میشود، اجازه ندهیم که ذهنیت منتج از فضای وهم و احساس و علقهمان، چنانش تشر زند که فرد برآید و بگوید: "به شما چه ربطی دارد؟".
از بابت نوشته قبلم: گویا مثال آوردن از عادت کتابخوانیم دغدغه نوشتن آن مطلب را تا بدان جایی تحت تاثیر قرار داده که سراغی از آن در برداشت مخاطب یافت مینشود. بگذارمش به حساب عدم انتقال درست آنچه در ذهن دارم؟!
پیشگفتار: نگارنده این سطور دچار هیچ درجه ای از شادی یا افسردگی نمی باشد.
بوی تعفن بی تفاوتی اش صدای همگان را درآورده است. اگر که قبلا گله گذاران اینگونه بودن او، برایش از درجه اعتبار ساقط بودند، به تازگی اما، نزدیکترینانش لب به شکایت گشوده اند و طاقتشان طاق شده است. منگ اما خود، بوی تعفن سرخوشش کرده گویا، آنگونه که بوی فاضلابی که چهارراه شهرشان میداد و شامه همه را بد و او را خوب نصیب میکرد.
داد در آورده است کتابخوانیش، چنان که رسما چندین نمونه توبیخ دریافت کرده چنین عادتش را و انذار که کمش کند گاهی را که سر در کتاب میبرد و دنیا را آب ببرد از برای او انگار نه انگار. مادرش در جدی ترین اقدام در این زمینه کتابش را آن گاهی که شب خانه شان پی قطع برقهای امسال خاموش بود و او با نور گوشی موبایلش خوانش اعصاب خردکن کتاب را ول کن نبود، از دستش گرفت. بدین سان شوق رژه مقابل قفسه کتابهایش اکنون همراه گشته با اندکی تامل بابت آسیب شناسی این درجه از دیوانگیش.
به ظاهر همراه با کتابی که این روزها در دست دارد، "محاکمه"اش آغاز جدی به خود گرفته. متهم به بی تفاوتی میان مردمانی که حق طبیعیشان توجه شخص شخیص ایشان به خود و آنان است. به خود تا سلامت، رفاه، آینده و پولش را جدی گیرد و به آنان که سهم خود را بابت حضورش میانشان ادا نماید.
سالهای سگی؛ نویسنده: ماریو بارگاس یوسا؛ مترجم: احمد گلشیری
داستان پسرانه روایت میشود. "فساد"ی که پی معصومیت میآید، وجه مشترک کاراکترهای داستان است که اگرچه در ابتدا به نظر بسیارند اما در طول رمان محدود میشود. داستان فارغ از رنگ و لعابی که روایت شهریگونه و یا در مقابلش طبیعتگونه بخواهد تحت تاثیرش قرار دهد، بیمقدمه، رک، بیپرده و بیتفاوت بسیاری از احساسات انسانی را نمایشگر است. از توحش حاکم بر فضای مدرسه نظام گرفته تا رقیقترین احساسات انسانی در مواجه با عشق به جنس مخالف، و یا دو روی سکه قانومندی، جوان بزهکار دزد و ستوان قانونمند؛ همگی در این بیطرفی خلسهآور نویسنده مشترکند. خوب و بد معنای خود از دست داده و هر کس، هم آنقدر انسان است که خوب باشد و هم آنقدر انسان است که بد. ویژگی برجسته همه همانی است که آشنای غریب احوال انسان است، اینکه مرز بین نیکی و بدی، انتخاب است. انتخابی که یکبار انسان خود را با آن رقم میزند و بار بعد دیگرانش رقم میزنند. و بدینگونه است که عشق و نفرت ما پی انتخابهای مکرر "آلبرتو" یا "جاگوار" به تناوب جای هم میگیرند و آخر سر این ماییم که انتخاب کنیم از "سالهای سگی" چه برایمان مانده است.
از مهمترین مفاهیم سیاسی قرن 20 یکی ناسیونالیسم بود. شمار حکومتهایی که با این داعیه منافع ملتشان را پی گرفتند بسیار بود و هست. از این میان شماری ره به بیراه بردند و از ملت گوییشان نشان دیکتاتوری بر سینهشان زد آنگاهی که اکنون برگ تاریخ تورق کنی. از آن جملهاند رضاخان ایرانی، مصطفی کمال ترک در این حدود و آن سوتر موسولینی ایتالیایی، هیتلر آلمانی، جمال عبدالناصر مصری و حافظ اسد سوریه و ...
"ایناسیو سیلوونه" نویسنده کتاب تحسینشده "نان و شراب" در کتاب دیگرش "مکتب دیکتاتورها" صفحاتی بسیار بابت وصف اینان قلم زده و ماحصل آنکه رمز بر مسند نشستن این جماعت را یکی دمیدن شیپور ناسیونالیسم دانسته و دوم تکیه بر احساسات توده اسطورهگرا که ناراضی از وضع موجودند.
از آنجایی که ما ساکنین گستره نوروز (از دریاچه وان ترکیه گیر تا بلوچستان و ترکمن صحرا) اصولا میانهای با حافظه تاریخی نداریم، لاجرم نارضایتیمان به وضع موجود و کوری چشمانمان از اسطوره و وهم و خیال و کورش و کاوه و ... چنانمان گردانیده که با دوره بازگشت صد ساله اینک فیلمان یاد هندوستان کرده و "فارس"مان عظمت کورش هخامنش را باز میجوید، "ترک"مان آتاتورکش آرزوست و "کرد"مان درفش کاوه به دست آپویش سپرده که از برایش قفسی سازد و نامش نهد "کردستان بزرگ".
آری، پروژه کامل است. از یک سو جماعت ناراضی از وضع موجود، تشنه ناجی و اسطوره و وهم و سرمستی و از سویی ملت، ملت گویان اسطورهپرست و ناجی و "رهبر ملت".
این چنین است که من کوتهنظر مرثیه ناسیونالیسم گویم و در گوش کرم صدای حق اینان فرو نرود که "ملت، ملت" گویم و دهان شیرین کنم. عنان عقل در گرو "انسانم آرزوست"، به خیال خامم حق انسان میطلبم، بد حادثه اما یا کرد است یا فارس یا ترک و به مثابه مترسک از برای پرنده لباسش دوچندان مهم که نهانش. دریغ که آنقدر وهمآلود است فضایمان که سخن از حق اولیه انسان گفتن را همان عقل به وهم سپردگان چهارچوب تعصب برش گیرند از برای اینکه ساز مخالف ارکستر عصب و وهم ملت، ملت آنان است.
تلخ لبخندی نقش لب میشود و میمانم منگ، از آن سو و این سو میرانندم. آن سو، هنوز کردی را لهجه فارسی میپندارند و به خیالشان یک ناسیونالیست کرد را طرف گرفته، موعظهاش میدهند و بر حذرش میدارند از تعصب. این سو، مشت گره میکنند بیغیرتی همتبار کردشان را که مثالشان اندیشه را بگذارد برای روز مبادایش و سر به زیر پی "رهبر ملت" افتد و ورد خواند: ملت، ملت.


