به شخصه از آن دسته افرادی بودم که زوم مجامع حقوق بشری و رسانهای کردن موارد نقض حقوق بشر در ایران را در کاهش هزینه فعالین مدنی و به طور کلی متهمین دستگاه امنیتی- قضایی رژیم جمهوری اسلامی بسیار مفید میدانستم. اعدام نابهنگام و ناباورانهی "یعقوب مهرنهاد" اما این نظریه را تا حد زیادی به زیر سوال برد، شاید البته برای گاهی محدود. و بدین سان به شخصه فعلا یاس دامانم گرفته و شب را باور کردهام و در فراسویش دهلیزی نمیبینم از برای روشنایی.
رمانتیسم ماجرا به کنار. از ددمنشی افسارگسیخته و غیرقابل پیشبینی رژیم نیز این روزها صاحبان نظر گفتهاند بسیار، اظهر من الشمس است و تکرار مکررش نشاید. به این سو نگریم:
مقالهی "مسعود بهنود" در شماره اخیر "شهروند امروز" درباره تشکیل دادگاه رسیدگی به جنایات "قصاب بالکان" نکتهی برجستهای داشت به گمانم. آنجا که اشاره گردید که جانیان از اینگونه را تنها آن هنگامی به دادگاه کشند و بازخواست رسمی و جدی کنند که اریکه قدرت را پایین آمدهاند و سردار قادسیه سوراخ زیرزمین جایش شده و قصاب بالکان شهروند روانپزشکی است مهربان از برای بیمارانش. چه پیش میآمد بهر بشریت از جنس انفال 200 هزار کرد و 8000 هزار بوسنیایی و ... اگر که فرض کنیم آن یکی در سوراخ موشش میماند و این یکی در مطبش. تو گویی تسکین دل بازماندگان است و من گویم نوشدارو بعد مرگ سهراب؟ کجا بودند جنتلمنان دادگاه لاهه آن گاهی که هر روز خبر کشتار شهروندان بالکان سرتیتر رسانهها بود؟ تا چند به انتظار نشینیم باید که رهبران جمهوری اسلامی را آنگاهی که ترکتازیشان گاه تمام کرده و افسار قدرت به دست دیگرانی دیگر دادهاند بابت قتلعامهای کردستان، اعدامهای دهه شصت، ترور رهبران اپوزسیون و ... و اعدام ناعادلانهی یعقوب مهرنهادها به دادگاه لاه نامی کشانند و داد ستانند. بماند که هیچگاه قانع نشدم ظلمی را که اکنون بر من میرود را فردا دادخواهی. که آب از جوی رفته باز نگردد و اثرش شاید که بماند در همان حد پندآموزی دیکتاتوران در قدرت مانده، که آنهم تاریخ گواه است که هیچکدامشان سرنوشت دیگری برایش انذار و ترمز نبوده و نیست.
کوتاه سخن آنکه مجامع بینالمللی حقوق بشر به مانند اقمار داخلیشان "قدرت" توشه ندارند، از آنگونهای که حکومتگران کشوری را عمل به آنچه میخواهند وادارند. فیالحال تمام همشان ناخواسته شده انذار خبری و ثبت چنین ظلمهایی در پرونده تاریخ، خود شاید که کم کار نباشد. چاره کار نمیدانم اما، قلم از یاس توانگرفته را نشاید انتظار چاره. فریاد درد است و بس.
توضیح: این مطلب به شدت دچار خودسانسوری گردید و نتیجه آنکه به غایت بی سر و ته میباشد!!
قصه سر دراز دارد، به جا مانده برای ما به درستی که نظر و عمل میباید که توامان توشه راه کنش مدنی باشد. بی هر کدام بالی کم است و پرواز نشاید و پویش لنگ و عقیم.
غرق در اندیشهگان بیعمل و کمعمل را آسیبی نمیرسد نصیب دیگران و نهایت کارشان القاب و عناوینی است چون زنبور بیعسل (و البته بی نیش!)، برج عاج نشین، روشنفکر (به معنای فحش رایج در ادبیات تودهایمان) و بسی دیگر. این مردمان را کنج خانه جاست لابد و مخالفان برای کوبیدنشان عکس "سارتر" را آن گاهی که پیشقراول اعتراضات دانشجویان فرانسه بود، یادآورشان میکنند و "کامو" بودنشان برنمیتابند. بماند که آن دستهشان که اهل آفرینشاند انسان را به کنونی رساندند که میبینیمش، بیآنکه هیاهو به پا کنند، گاه برای هیچ.
اهل عمل اما آنگاهی که مسلح به نظر نباشند، یا باشند نه به کفایت مقصد، نه تنها توپ پرشان دیگرانی را که مسیر پر گرد و غبار را دلیل کوری بصیرت میدانند، هدف دارد، بل توده را به سبب عدم همراهیشان گاه و بیگاه ملامت میکنند بی آنکه خود کمترین اقدامی کنند از برای آگاهیشان.
هم اینان به مانند نوجوان تازه بالغی اهل مُدند. آنگاهی که مُد اسلحه باشد و انقلاب و کوهستان و جنگ چریکی، پوستر چهگوارا آویزان اتاق ذهنشان میکنند و قلم میشکنند و اسلحه به دست میگیرند. آن یکی تمام آمریکای لاتین را باید قیام خود قرار میدهد و سر به کوهستان مینهد و این یکی چهار پارچه نقشه خیالی ذهنش را.
و آن گاهی که فعالیت حقوق بشری مُد پسند روز میشود. نامش سرلیست انواع حقطلبی نوع بشر قرار میگیرد. مدافع حقوق زندانیان سیاسی، مدافع حقوق زنان، دگرباشان جنسی، حیوانات، اقلیتهای ملی، دینی، نوجوانان محکوم به اعدام، لغو سنگسار، لغو اعدام، و و و ... از هر گلی بویی بیآنکه عطری نصیبش. تو گویی قطر پرونده اداره اطلاعات را هدف دارند. هر که بیشتر، والاتر. این میان بی خیال بشری که حقوقش را نگرفت و مدافعانشان را در بند دید.
...

