تبليغاتX
موج سرکش
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 23:3

امشب نظاره­گر گزارشی بودم از تجاوز بنیادگرایان مسلمان شهر موصل عراق به جان و مال همشهریان مسیحیشان. نکته تامل­برانگیز این بحران، هشدار بنیادگرایان مسلمان به مسیحیان، مبنی بر پرداخت ماهانه مبلغی بابت فدیه(؟) به آنان و در ازایش صدور اجازه اسکان و ادامه زندگی در شهر مذکور می­باشد.

یاد دارم از دوران کودکی و کتب تعلیمات دینی مدرسه و یک دو کتاب تاریخ اسلام غیردرسی، که مسلمین صدر اسلام نیز پیمان­ بستند با ساکنین یهودی مدینه که نگرویدنشان به آیین اسلام را ملالی نیست اگر که مبلغی بابتش باج دهند هر از چند گاهی. یهود بنی­قریضه اما آن­گاهی که تعللی کردند اندر پرداخت حق چنان سرگردنه­گیری، به خاک و خون کشیده شدند و مردشان کشته شد، و زن و مال و مکنتشان غنیمت سپاهیان اسلام.

کم­خردی و تعصب توارثی آن­گاه قوه تحلیل نمی­داد، دیری نپایید اما که چنین رفتار را به مانند هر بنی­بشر دارای حداقلی از خرد بی­تعصب، مصداق مبرهن تجاوز به حریم زندگی و سلب ابتدایی­ترین حق انسان، حیات آزاد فارغ از عقیده و مرامش، به شمار آورم و درد کشم خشونت عریان آیین به جا مانده برایمان را.

متجاوزان موصل اگر چه خود اذعان دارند که مدینه فاضله هزار و چهارصد و اندی سال پیش عربستان را آرزومندند، اما نه به مانند متجاوزان آن­گاه با روی گشاده و سربلند، که روی پوشیده زیر نقابی سیاه حق خود می­ستانند و حکم آیینشان اجرا می­کنند. خود این، شعف ولو اندک نصیب دل می­کند، شرم کردارشان، که خود این­گونه بانگش می­دهند. خاطر اما آزرده این است که "جماعت" خِرد در زنجیر، چنین آفتاب می­بینند دلیل آفتاب و دوباره و صدباره و هزارباره از وی روی بر می­تابند و خلسه­شان نمی­گذاردشان اندکی تردید و تامل.

نقد از این ­گونه و محصول قلم و اندیشه (محتمل خطا) را عتاب برنمی­تابم که احترام گزارم اعتقاد دیگران را. چه آن­که بر این رأیم که وادی کلمه این چنین خط قرمزی ندارد و تا نباشد این چنین فضایی برای صیقل اندیشه­مان، چه انتظار که جامعه­ای سازیم سزاوار انسان. تا آن­گاهی که کلمه ابزار باشد احترام انسان محفوظ است، بسی بیش از حفاظی که ترس و تعصب فراهم آورده باشدش.          

نوشته شده توسط رامیار | لینک ثابت | موضوع: درد فکر 
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت 23:41

ضعیفیم، آن­قدر که توانایی دیدن زار و زشتی کردارمان نداریم، چه رسد به توانایی اصلاح آن. لباس مارک­دار می­پوشیم و بوی اسانس و ادکلنمان قاطی تعفن جوی خیابان سرگیجه نصیب عالم و آدم می­کند، دریغ اما بوی تعفن بی­اخلاقی اندیشه و گفتارمان روی سفید نصیب لجن ته جوی می­کند. افق دیدمان فرسخ­ها دور رصد می­کند، دریغ اما، کور و نابینا، از چاله پای به چال می­نهیم و سرمنزل­مان دو چند متر آن­طرف­تر نیست، آن­هم بیراه. آری این­گونه است احوالمان و دریغا فارغ از احوال دل خویشتن، داد اصلاح جامعه سر داده­ایم.

از آن جمله گنده...مان این که پلورالیسم­مان آرزوست و رعایت حقوق شهروندی، جدایی حوزه عمومی از حیطه خصوصی افراد و احترام به فردیت نوع بشر. جامه اما از تن که در آوردیم و به تبعش نقاب آویزان نمودیم، احوال شخصی ریز و درشت نوع بشر اول و آخر دغدغه­هایمان می­شود و بسی می­سراییم چرت از پی چرت از برای ابروی کج دوست­دختر پسرعموی همسایه­ی دخترخاله­ی دوستمان و پرده­ی از مد افتاده­ی بی­کلاس انباری ...

چدت از پی چرت کوتاه. لب مطلب آن­که، نقاب روشنفکری­مان که افتاد دریغ از رعایت و احترام به ابتدایی­ترین حق بشر: اختیار حیطه خصوصی فرد. این­گونه است که پست­ترین احوال جماعت را مایی نیز که نیت دگرگونیش داشتیم، شامل می­شود، چه آن­که داشتیم و داریمش اما نقابش می­کشیم.

خوش آنانی که برای خویشتن هر آن­چه روا داشتند، تا آن­جایی که دگری را آسیب نرساند، انجام دادند و گوش بدهکار حرف معطل جماعت بی و بانقاب نکردند.      

نوشته شده توسط رامیار | لینک ثابت | موضوع: بار هستی 
چهارشنبه هفدهم مهر 1387 ساعت 23:3

فقدان آزادی، اختناق و استبداد اگر که همراه گردد با بوق و کرنای رسانه­ای ایدئولوژی مذمومی نظیر آن­چه صاحبان قدرت حاکم بر جامعه کنونی­مان دارند، ویرانی بسی همراه دارد و شاید جان­گدازترش انجماد فکری توده مردم باشد. مثل این چنین انجماد یکی توجیه خشونت است. به یاد دارم سال قبل و در بحبوحه طرح به اصطلاح "جمع­آوری و برخورد با اراذل و اوباش" بحثی در گرفت با همکارانی که شاید انتظار رود سطح سواد و مکنت به نسبت مناسبشان افسار تفکر نه به دست دیگری که به دست تعقل دهد، صد افسوس که دریغ. ایشان برخورد زننده و ددمنشانه نیروی انتظامی با بزهکاران را به­به و چه­چه سر داده بودند و به­ویژه آن گاهی که سر بسیاری­شان را بالای چوبه دار بردند، دلشان خنک شد. گفتن از حق شهروندی ولو برای بزهکاران این چنین، تو گویی قاتل جان و مال مردم، همان و گوش سنگین و تکان عمودی سر ایشان همان.

القصه، چندی پیش یکی از آنانی که هر روز در محیط کار می­دیدمش و دست می­فشردیم و ازقضا تصویری خوب در ذهنم داشت، از آن­جایی که بد روزگار پسری ناخلف ازآنش کرده بود، طی اقدامی شجاعانه؟! (به قول یکی همکارش) اقدام به متلاشی نموده سر پسر خود با چکش نموده و خانواده را از شرش خلاص کرده است. خوب روزگار اما وی پدر بوده و قانون مجازات اسلامی چنین کاری را اصولا جرم نمی­داند که جزا برایش قائل باشد. پدر بعد چند روز سر و مر و گنده سر کار برگشت. در این مدت بحث پیرامون این قضیه نقل مباحث محیط کاریمان شده، تاسف آن که قریب به اتفاق نظرات حق به جانب پدر می­دهند. گفتن از حق اولیه و طبیعی بشر، ولو فرزند یک پدر!، مبنی بر حیات همان و گوش سنگین و تکان عمودی سر ایشان همان.

اندیشه­ی این­که به فرض محال، ایدئولوژی حاکم رخت بر بندد و جا به عقلانیت انسان دهد، چقدری مدت زمانی که طی باید گردد بهر نابودی میوه­ی تلخ و شومش، برای سر جز سام ندارد.  

نوشته شده توسط رامیار | لینک ثابت | موضوع: درد فکر