امشب نظارهگر گزارشی بودم از تجاوز بنیادگرایان مسلمان شهر موصل عراق به جان و مال همشهریان مسیحیشان. نکته تاملبرانگیز این بحران، هشدار بنیادگرایان مسلمان به مسیحیان، مبنی بر پرداخت ماهانه مبلغی بابت فدیه(؟) به آنان و در ازایش صدور اجازه اسکان و ادامه زندگی در شهر مذکور میباشد.
یاد دارم از دوران کودکی و کتب تعلیمات دینی مدرسه و یک دو کتاب تاریخ اسلام غیردرسی، که مسلمین صدر اسلام نیز پیمان بستند با ساکنین یهودی مدینه که نگرویدنشان به آیین اسلام را ملالی نیست اگر که مبلغی بابتش باج دهند هر از چند گاهی. یهود بنیقریضه اما آنگاهی که تعللی کردند اندر پرداخت حق چنان سرگردنهگیری، به خاک و خون کشیده شدند و مردشان کشته شد، و زن و مال و مکنتشان غنیمت سپاهیان اسلام.
کمخردی و تعصب توارثی آنگاه قوه تحلیل نمیداد، دیری نپایید اما که چنین رفتار را به مانند هر بنیبشر دارای حداقلی از خرد بیتعصب، مصداق مبرهن تجاوز به حریم زندگی و سلب ابتداییترین حق انسان، حیات آزاد فارغ از عقیده و مرامش، به شمار آورم و درد کشم خشونت عریان آیین به جا مانده برایمان را.
متجاوزان موصل اگر چه خود اذعان دارند که مدینه فاضله هزار و چهارصد و اندی سال پیش عربستان را آرزومندند، اما نه به مانند متجاوزان آنگاه با روی گشاده و سربلند، که روی پوشیده زیر نقابی سیاه حق خود میستانند و حکم آیینشان اجرا میکنند. خود این، شعف ولو اندک نصیب دل میکند، شرم کردارشان، که خود اینگونه بانگش میدهند. خاطر اما آزرده این است که "جماعت" خِرد در زنجیر، چنین آفتاب میبینند دلیل آفتاب و دوباره و صدباره و هزارباره از وی روی بر میتابند و خلسهشان نمیگذاردشان اندکی تردید و تامل.
نقد از این گونه و محصول قلم و اندیشه (محتمل خطا) را عتاب برنمیتابم که احترام گزارم اعتقاد دیگران را. چه آنکه بر این رأیم که وادی کلمه این چنین خط قرمزی ندارد و تا نباشد این چنین فضایی برای صیقل اندیشهمان، چه انتظار که جامعهای سازیم سزاوار انسان. تا آنگاهی که کلمه ابزار باشد احترام انسان محفوظ است، بسی بیش از حفاظی که ترس و تعصب فراهم آورده باشدش.
ضعیفیم، آنقدر که توانایی دیدن زار و زشتی کردارمان نداریم، چه رسد به توانایی اصلاح آن. لباس مارکدار میپوشیم و بوی اسانس و ادکلنمان قاطی تعفن جوی خیابان سرگیجه نصیب عالم و آدم میکند، دریغ اما بوی تعفن بیاخلاقی اندیشه و گفتارمان روی سفید نصیب لجن ته جوی میکند. افق دیدمان فرسخها دور رصد میکند، دریغ اما، کور و نابینا، از چاله پای به چال مینهیم و سرمنزلمان دو چند متر آنطرفتر نیست، آنهم بیراه. آری اینگونه است احوالمان و دریغا فارغ از احوال دل خویشتن، داد اصلاح جامعه سر دادهایم.
از آن جمله گنده...مان این که پلورالیسممان آرزوست و رعایت حقوق شهروندی، جدایی حوزه عمومی از حیطه خصوصی افراد و احترام به فردیت نوع بشر. جامه اما از تن که در آوردیم و به تبعش نقاب آویزان نمودیم، احوال شخصی ریز و درشت نوع بشر اول و آخر دغدغههایمان میشود و بسی میسراییم چرت از پی چرت از برای ابروی کج دوستدختر پسرعموی همسایهی دخترخالهی دوستمان و پردهی از مد افتادهی بیکلاس انباری ...
چدت از پی چرت کوتاه. لب مطلب آنکه، نقاب روشنفکریمان که افتاد دریغ از رعایت و احترام به ابتداییترین حق بشر: اختیار حیطه خصوصی فرد. اینگونه است که پستترین احوال جماعت را مایی نیز که نیت دگرگونیش داشتیم، شامل میشود، چه آنکه داشتیم و داریمش اما نقابش میکشیم.
خوش آنانی که برای خویشتن هر آنچه روا داشتند، تا آنجایی که دگری را آسیب نرساند، انجام دادند و گوش بدهکار حرف معطل جماعت بی و بانقاب نکردند.
فقدان آزادی، اختناق و استبداد اگر که همراه گردد با بوق و کرنای رسانهای ایدئولوژی مذمومی نظیر آنچه صاحبان قدرت حاکم بر جامعه کنونیمان دارند، ویرانی بسی همراه دارد و شاید جانگدازترش انجماد فکری توده مردم باشد. مثل این چنین انجماد یکی توجیه خشونت است. به یاد دارم سال قبل و در بحبوحه طرح به اصطلاح "جمعآوری و برخورد با اراذل و اوباش" بحثی در گرفت با همکارانی که شاید انتظار رود سطح سواد و مکنت به نسبت مناسبشان افسار تفکر نه به دست دیگری که به دست تعقل دهد، صد افسوس که دریغ. ایشان برخورد زننده و ددمنشانه نیروی انتظامی با بزهکاران را بهبه و چهچه سر داده بودند و بهویژه آن گاهی که سر بسیاریشان را بالای چوبه دار بردند، دلشان خنک شد. گفتن از حق شهروندی ولو برای بزهکاران این چنین، تو گویی قاتل جان و مال مردم، همان و گوش سنگین و تکان عمودی سر ایشان همان.
القصه، چندی پیش یکی از آنانی که هر روز در محیط کار میدیدمش و دست میفشردیم و ازقضا تصویری خوب در ذهنم داشت، از آنجایی که بد روزگار پسری ناخلف ازآنش کرده بود، طی اقدامی شجاعانه؟! (به قول یکی همکارش) اقدام به متلاشی نموده سر پسر خود با چکش نموده و خانواده را از شرش خلاص کرده است. خوب روزگار اما وی پدر بوده و قانون مجازات اسلامی چنین کاری را اصولا جرم نمیداند که جزا برایش قائل باشد. پدر بعد چند روز سر و مر و گنده سر کار برگشت. در این مدت بحث پیرامون این قضیه نقل مباحث محیط کاریمان شده، تاسف آن که قریب به اتفاق نظرات حق به جانب پدر میدهند. گفتن از حق اولیه و طبیعی بشر، ولو فرزند یک پدر!، مبنی بر حیات همان و گوش سنگین و تکان عمودی سر ایشان همان.
اندیشهی اینکه به فرض محال، ایدئولوژی حاکم رخت بر بندد و جا به عقلانیت انسان دهد، چقدری مدت زمانی که طی باید گردد بهر نابودی میوهی تلخ و شومش، برای سر جز سام ندارد.


