تبليغاتX
موج سرکش
جمعه سوم آبان 1387 ساعت 13:6

عشقهای خنده­دار؛ نوشته میلان کوندرا، ترجمه فروغ پوریاوری، انتشارات روشنگری و مطالعات زنان.

  • پیش نوشت: دوران خشکیدن قلم در دستم اجحافی شد در حق یک دوجین کتاب که توشه­ی برگرفته­ام از آنان ثبت مکتوب نگردد، آن­چنان که ثبت خاطر گردید. گلی به جمال میلان کوندرا که بار دیگر این عادت جاری کرد، امید که بماند.

از جمله تاثیرگذارترین نویسندگان بر ذهن و اندیشه­ی من میلان کوندرا نویسنده اهل چک مقیم فرانسه است. شاهکارش، "بار هستی" پل اتصال دوران کتاب­خوانی من بود در دو دوره سنی متفاوت از زندگی­ام. به گونه­ای می­توانم اقرار کنم که مطبوعات کوندرا، آن­چه را انتظار و نیاز من است از خواندن، برایم روشن کرد. کوندرا انسان را می­نویسد، نقاب و لباس و بزک، جاه و جلال و جبروت، و هر آن­چه رنگ و لعاب دروغین نصیب انسان می­کند، پیرایش کرده و آدمی را عریان و لخت و عور، زننده اما واقعی، جلو دیدگان خواننده­اش می­نمایاند. این است شیفتگی آمیخته با ترس من از میلان کوندرا و کتاب­هایش.

"عشقهای خنده­دار" مجموعه چند داستان است که در آن کوندرا شخصیت­های داستانش را قلقلک می­دهد، آن­قدر که گریه افتند!! روابط و قراردادها را پوست می­کند و بی هیچ قضاوت از جانب خود، در معرضش قرار می­دهد. سهل و ممتنع، شوخی کوچکی، بحرانی گاه سترگ دچار قهرمان می­کند و ترکشش البته که خواننده را نیز در امان نمی­گذارد. هر چهار داستان کتاب روایت رابطه­ای عاشقانه است که دستخوش نهیبی می­گردند، گاه یک شوخی، گاه یک تردید و گاه یک دروغ مصلحتی. داستان این­گونه ساده شکل می­گیرد و این­چنین 170 صفحه کتاب می­شود کار 3 ساعت خواندن.

نوشته شده توسط رامیار | لینک ثابت | موضوع: کتاب 
شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 0:17

سال­های سگی؛ نویسنده: ماریو بارگاس یوسا؛ مترجم: احمد گلشیری

 

 خوانش چند روزه 560 صفحه رمان اگر که همراه نباشد با کشش داستانی، امریست طاقت­فرسا. همین شاید سندی باشد بر جذابیت قابل توجه داستانی که در "سال­های سگی" روایت می­شود. فرم نوشتاری رمان حالت پازل گونه­ای دارد که خواننده تنها در صفحات انتهایی کتاب توانایی قرار دادن آن­ها را کنار هم پیدا می­کند و آن­گاه است که شیرینی این کشف در پی مزه­ی خوشی که در طول رمان از بابت اشتیاق به دانستن تجربه کرده، شیرین­کامی خاطر خواننده را فراهم می­آورد. به مانند چند فیلمی که از سینمای آمریکای لاتین دیده­ام (از آن جمله "عشق سگی" و "بابل" از "الخاندرو گونزالز ایناریتو"ی مکزیکی) روایت­های مختلف، صحنه­های پشت سر هم اما بی­ربط به یکدگر و نیز فلاش­بک­های متمادی، ابتدا ذهنی آشفته برای مخاطب به جا می­گذارد و در انتها شوق حاصل از کشف.

داستان پسرانه روایت می­شود. "فساد"ی که پی معصومیت می­آید، وجه مشترک کاراکترهای داستان است که اگرچه در ابتدا به نظر بسیارند اما در طول رمان محدود می­شود. داستان فارغ از رنگ و لعابی که روایت شهری­گونه و یا در مقابلش طبیعت­گونه بخواهد تحت تاثیرش قرار دهد، بی­مقدمه، رک، بی­پرده و بی­تفاوت بسیاری از احساسات انسانی را نمایش­گر است. از توحش حاکم بر فضای مدرسه نظام گرفته تا رقیق­ترین احساسات انسانی در مواجه با عشق به جنس مخالف، و یا دو روی سکه قانومندی، جوان بزهکار دزد و ستوان قانونمند؛ همگی در این بی­طرفی خلسه­آور نویسنده مشترکند. خوب و بد معنای خود از دست داده و هر کس، هم آن­قدر انسان است که خوب باشد و هم آن­قدر انسان است که بد. ویژگی برجسته همه همانی است که آشنای غریب احوال انسان است، این­که مرز بین نیکی و بدی، انتخاب است. انتخابی که یک­بار انسان خود را با آن رقم می­زند و بار بعد دیگرانش رقم می­زنند. و بدین­گونه است که عشق و نفرت ما پی انتخاب­های مکرر "آلبرتو" یا "جاگوار" به تناوب جای هم می­گیرند و آخر سر این ماییم که انتخاب کنیم از "سال­های سگی" چه برایمان مانده است.

نوشته شده توسط رامیار | لینک ثابت | موضوع: کتاب