از کتاب "روح پراگ" نوشته ایوان کلیما و با ترجمه روان خشایار دیهیمی، قبلا چند مطلبی در ماهنامه وزین "نامه" به مدیر مسئولی مهندس کیوان صمیمی که اکنون سریلندانه در بند دولت کودتا است، خواندهام. تا جایی که به یاد دارم، مجله "دنیای سخن" نیز چند مطلب از این کتاب را منتشر کرد. القصه به ظاهر کتاب مذکور آنقدر حرف برای گفتن دارد که تبدیل شود به محبوب کتابهای من در این ایام، از آن جنس که برای خواندنش لحظه میشمارم. این کتاب روایت نویسندهای است که تجربه زندگی در دو رژیم فاشیستی و سپس کمونیستی را داراست و دیکتاتوری را با پوست و خونش احساس کرده و راه مقابله با آن را پیموده است. از این رو برای مای دچار دیکتاتوری دانستن تجربههایی از این دست، بیشک ارزشمند است. سعیام بر این است که بابت بعضی نکات برجستهتر این کتاب مطلبی بنویسم.
به احتمال جایی خوانده ام که ابراهیم گلستان چند سال قبلتر وقوع انقلاب 57 و سقوط رژیم پهلوی را در کتاب اسرار گنج دره جنی پیشبینی نموده است. اکنون که کتاب را خواندهام این احتمال به یقین نزدیکتر میشود، اما معترفم که بی داشتن چنین زمینهای در پس ذهن، برداشتی این چنین غریب بسی دور از دسترس است. ناگفته نیز پیداست آنانی که این کتاب را به گاه انتشار نخستش که انقلابی در کار نبوده، خواندهاند، مخیلهشان در این جهت سیر نکرده است.
اغراقی که در بخش آخر داستان در مورد ویرانی قصر "سست" برآمده از گنجی بادآورده (لابد نفت؟!) به کار رفته است همراه با سرنخهایی که شخصیت "نقاش" (لابد خود گلستان؟!) به خواننده میدهد، کافیست که کلاهمان را به احترام قدرت پیشگویی ابراهیم گلستان برداریم و سرخوش باشیم از بابت خواندن کتابی به یاد ماندنی.
به عادت خود گلستان، بیپروا و پررو ایراد میگیرم به نحوه ورود "نقاش" به داستان. جایی که برخلاف دیگر شخصیتها که سطوری چند صرف شناساندن و پرورش نقششان در ذهن خواننده شده است، این یکی بی هیچ زمینهای وارد ماجرا شده و برخلاف تصور نه تنها شخصیتی گذرا نیست بلکه در پایان داستان نقش محوری گرفته و به نوعی تابلو پیام کتاب (و شاید نویسنده) را میدهد و سوار بر قاطر میرود. یاد بسیاری از نوشتههای خود میاندازدم که پس مقدمهای مفصل و هنگام رسیدن به متن، خسته از قلمفرسایی، سریع اصل مطلب را ول میدهم و متنی نه در خور مقدمه میسازم.
پینوشت1: ابراهیم گلستان از محبوبان روشنفکری من است. 87 سال سن دارد و هنوز خوشتیپ و مغرور و آگاه. حیف که عهدی دیرین با عزلت دارد و امکان آشنایی با اندیشهاش برای بسیاری پیش نیامده است.
پی نوشت2: از تجربه کتابخوانی این روزهایم، یکی هم این که "بیچارگان" فیودور داستایوسکی چنگی به دل نزد. نوشتم که یادم بماند خواندهامش.
عشقهای خندهدار؛ نوشته میلان کوندرا، ترجمه فروغ پوریاوری، انتشارات روشنگری و مطالعات زنان.
-
پیش نوشت: دوران خشکیدن قلم در دستم اجحافی شد در حق یک دوجین کتاب که توشهی برگرفتهام از آنان ثبت مکتوب نگردد، آنچنان که ثبت خاطر گردید. گلی به جمال میلان کوندرا که بار دیگر این عادت جاری کرد، امید که بماند.
از جمله تاثیرگذارترین نویسندگان بر ذهن و اندیشهی من میلان کوندرا نویسنده اهل چک مقیم فرانسه است. شاهکارش، "بار هستی" پل اتصال دوران کتابخوانی من بود در دو دوره سنی متفاوت از زندگیام. به گونهای میتوانم اقرار کنم که مطبوعات کوندرا، آنچه را انتظار و نیاز من است از خواندن، برایم روشن کرد. کوندرا انسان را مینویسد، نقاب و لباس و بزک، جاه و جلال و جبروت، و هر آنچه رنگ و لعاب دروغین نصیب انسان میکند، پیرایش کرده و آدمی را عریان و لخت و عور، زننده اما واقعی، جلو دیدگان خوانندهاش مینمایاند. این است شیفتگی آمیخته با ترس من از میلان کوندرا و کتابهایش.
"عشقهای خندهدار" مجموعه چند داستان است که در آن کوندرا شخصیتهای داستانش را قلقلک میدهد، آنقدر که گریه افتند!! روابط و قراردادها را پوست میکند و بی هیچ قضاوت از جانب خود، در معرضش قرار میدهد. سهل و ممتنع، شوخی کوچکی، بحرانی گاه سترگ دچار قهرمان میکند و ترکشش البته که خواننده را نیز در امان نمیگذارد. هر چهار داستان کتاب روایت رابطهای عاشقانه است که دستخوش نهیبی میگردند، گاه یک شوخی، گاه یک تردید و گاه یک دروغ مصلحتی. داستان اینگونه ساده شکل میگیرد و اینچنین 170 صفحه کتاب میشود کار 3 ساعت خواندن.
سالهای سگی؛ نویسنده: ماریو بارگاس یوسا؛ مترجم: احمد گلشیری
داستان پسرانه روایت میشود. "فساد"ی که پی معصومیت میآید، وجه مشترک کاراکترهای داستان است که اگرچه در ابتدا به نظر بسیارند اما در طول رمان محدود میشود. داستان فارغ از رنگ و لعابی که روایت شهریگونه و یا در مقابلش طبیعتگونه بخواهد تحت تاثیرش قرار دهد، بیمقدمه، رک، بیپرده و بیتفاوت بسیاری از احساسات انسانی را نمایشگر است. از توحش حاکم بر فضای مدرسه نظام گرفته تا رقیقترین احساسات انسانی در مواجه با عشق به جنس مخالف، و یا دو روی سکه قانومندی، جوان بزهکار دزد و ستوان قانونمند؛ همگی در این بیطرفی خلسهآور نویسنده مشترکند. خوب و بد معنای خود از دست داده و هر کس، هم آنقدر انسان است که خوب باشد و هم آنقدر انسان است که بد. ویژگی برجسته همه همانی است که آشنای غریب احوال انسان است، اینکه مرز بین نیکی و بدی، انتخاب است. انتخابی که یکبار انسان خود را با آن رقم میزند و بار بعد دیگرانش رقم میزنند. و بدینگونه است که عشق و نفرت ما پی انتخابهای مکرر "آلبرتو" یا "جاگوار" به تناوب جای هم میگیرند و آخر سر این ماییم که انتخاب کنیم از "سالهای سگی" چه برایمان مانده است.



