عشقهای خندهدار؛ نوشته میلان کوندرا، ترجمه فروغ پوریاوری، انتشارات روشنگری و مطالعات زنان.
-
پیش نوشت: دوران خشکیدن قلم در دستم اجحافی شد در حق یک دوجین کتاب که توشهی برگرفتهام از آنان ثبت مکتوب نگردد، آنچنان که ثبت خاطر گردید. گلی به جمال میلان کوندرا که بار دیگر این عادت جاری کرد، امید که بماند.
از جمله تاثیرگذارترین نویسندگان بر ذهن و اندیشهی من میلان کوندرا نویسنده اهل چک مقیم فرانسه است. شاهکارش، "بار هستی" پل اتصال دوران کتابخوانی من بود در دو دوره سنی متفاوت از زندگیام. به گونهای میتوانم اقرار کنم که مطبوعات کوندرا، آنچه را انتظار و نیاز من است از خواندن، برایم روشن کرد. کوندرا انسان را مینویسد، نقاب و لباس و بزک، جاه و جلال و جبروت، و هر آنچه رنگ و لعاب دروغین نصیب انسان میکند، پیرایش کرده و آدمی را عریان و لخت و عور، زننده اما واقعی، جلو دیدگان خوانندهاش مینمایاند. این است شیفتگی آمیخته با ترس من از میلان کوندرا و کتابهایش.
"عشقهای خندهدار" مجموعه چند داستان است که در آن کوندرا شخصیتهای داستانش را قلقلک میدهد، آنقدر که گریه افتند!! روابط و قراردادها را پوست میکند و بی هیچ قضاوت از جانب خود، در معرضش قرار میدهد. سهل و ممتنع، شوخی کوچکی، بحرانی گاه سترگ دچار قهرمان میکند و ترکشش البته که خواننده را نیز در امان نمیگذارد. هر چهار داستان کتاب روایت رابطهای عاشقانه است که دستخوش نهیبی میگردند، گاه یک شوخی، گاه یک تردید و گاه یک دروغ مصلحتی. داستان اینگونه ساده شکل میگیرد و اینچنین 170 صفحه کتاب میشود کار 3 ساعت خواندن.
سالهای سگی؛ نویسنده: ماریو بارگاس یوسا؛ مترجم: احمد گلشیری
داستان پسرانه روایت میشود. "فساد"ی که پی معصومیت میآید، وجه مشترک کاراکترهای داستان است که اگرچه در ابتدا به نظر بسیارند اما در طول رمان محدود میشود. داستان فارغ از رنگ و لعابی که روایت شهریگونه و یا در مقابلش طبیعتگونه بخواهد تحت تاثیرش قرار دهد، بیمقدمه، رک، بیپرده و بیتفاوت بسیاری از احساسات انسانی را نمایشگر است. از توحش حاکم بر فضای مدرسه نظام گرفته تا رقیقترین احساسات انسانی در مواجه با عشق به جنس مخالف، و یا دو روی سکه قانومندی، جوان بزهکار دزد و ستوان قانونمند؛ همگی در این بیطرفی خلسهآور نویسنده مشترکند. خوب و بد معنای خود از دست داده و هر کس، هم آنقدر انسان است که خوب باشد و هم آنقدر انسان است که بد. ویژگی برجسته همه همانی است که آشنای غریب احوال انسان است، اینکه مرز بین نیکی و بدی، انتخاب است. انتخابی که یکبار انسان خود را با آن رقم میزند و بار بعد دیگرانش رقم میزنند. و بدینگونه است که عشق و نفرت ما پی انتخابهای مکرر "آلبرتو" یا "جاگوار" به تناوب جای هم میگیرند و آخر سر این ماییم که انتخاب کنیم از "سالهای سگی" چه برایمان مانده است.


