ضعیفیم، آنقدر که توانایی دیدن زار و زشتی کردارمان نداریم، چه رسد به توانایی اصلاح آن. لباس مارکدار میپوشیم و بوی اسانس و ادکلنمان قاطی تعفن جوی خیابان سرگیجه نصیب عالم و آدم میکند، دریغ اما بوی تعفن بیاخلاقی اندیشه و گفتارمان روی سفید نصیب لجن ته جوی میکند. افق دیدمان فرسخها دور رصد میکند، دریغ اما، کور و نابینا، از چاله پای به چال مینهیم و سرمنزلمان دو چند متر آنطرفتر نیست، آنهم بیراه. آری اینگونه است احوالمان و دریغا فارغ از احوال دل خویشتن، داد اصلاح جامعه سر دادهایم.
از آن جمله گنده...مان این که پلورالیسممان آرزوست و رعایت حقوق شهروندی، جدایی حوزه عمومی از حیطه خصوصی افراد و احترام به فردیت نوع بشر. جامه اما از تن که در آوردیم و به تبعش نقاب آویزان نمودیم، احوال شخصی ریز و درشت نوع بشر اول و آخر دغدغههایمان میشود و بسی میسراییم چرت از پی چرت از برای ابروی کج دوستدختر پسرعموی همسایهی دخترخالهی دوستمان و پردهی از مد افتادهی بیکلاس انباری ...
چدت از پی چرت کوتاه. لب مطلب آنکه، نقاب روشنفکریمان که افتاد دریغ از رعایت و احترام به ابتداییترین حق بشر: اختیار حیطه خصوصی فرد. اینگونه است که پستترین احوال جماعت را مایی نیز که نیت دگرگونیش داشتیم، شامل میشود، چه آنکه داشتیم و داریمش اما نقابش میکشیم.
خوش آنانی که برای خویشتن هر آنچه روا داشتند، تا آنجایی که دگری را آسیب نرساند، انجام دادند و گوش بدهکار حرف معطل جماعت بی و بانقاب نکردند.
دغدغهای گاه و بیگاه اندکی فکرم مشغول میدارد. اینکه فلسفه جریمه نبستن کمربند ایمنی حین رانندگی چیست؟ مگر نه اینکه نبستن کمربند برخلاف تمام تخلفات دیگر رانندگی، فقط و فقط پیامد ممکن را متوجه شخص راننده میکند و لاغیر؟ شاید که درآمد مناسبی برای ورودم به کلام اصلیم نباشد اما ابهام من جهت پاسخ به این پرسش همچنان باقی است.
مسئله به صورت کلیتر اینگونه قابل طرح است که آیا میتوان انسان را بابت تصمیم یا عملی که در پی آگاهیش از عواقب آن و در حالتی که تنها خود و نه کس دیگر هزینهپرداز آن خواهد بود ملامت کرد؟ عنصر آگاهی از این رو اضافه کردم که انسان در برهههایی از زندگی، مثلا بابت سن کم، فاقد قدرت تشخیص صواب بوده و بهناچار همراه با پروسه آگاهسازیش تا حدی از اجبار آمیخته تربیتش میشود اما آیا اگر انتخابی پی آگاهی کامل، عاقبتی دور از منطق پذیرفتهشده عامه داشته باشد، تا چه حد مورد اتهام است؟
به شخصه منی که ریز و درشت احوال عالم را قدرت تحلیل پندارم(!) که دارم، هیچگاه نتوانستم خرده گیرم عملی را که صادق هدایت انجامش داد و در کمال صحت عقل شیر گاز بر خود باز کرد و به انتخاب خود مرد و هم این چنین برای غلامحسین ساعدی، ارنست همینگوی و ... چرا که انتخابشان را باور دارم که پی آگاهیای بوده که شاید (تو گویی نامحتمل) من عقل کل بیبهرهاش بودهام.
آری، اینچنین است که میاندیشم چه بهتر آنکه صلاح مملکت خویش را در درجه نخستش به خسروان سپاریم. انتخاباتی که حیطه کاملا شخصی افراد را شامل میشود، اجازه ندهیم که ذهنیت منتج از فضای وهم و احساس و علقهمان، چنانش تشر زند که فرد برآید و بگوید: "به شما چه ربطی دارد؟".
از بابت نوشته قبلم: گویا مثال آوردن از عادت کتابخوانیم دغدغه نوشتن آن مطلب را تا بدان جایی تحت تاثیر قرار داده که سراغی از آن در برداشت مخاطب یافت مینشود. بگذارمش به حساب عدم انتقال درست آنچه در ذهن دارم؟!
پیشگفتار: نگارنده این سطور دچار هیچ درجه ای از شادی یا افسردگی نمی باشد.
بوی تعفن بی تفاوتی اش صدای همگان را درآورده است. اگر که قبلا گله گذاران اینگونه بودن او، برایش از درجه اعتبار ساقط بودند، به تازگی اما، نزدیکترینانش لب به شکایت گشوده اند و طاقتشان طاق شده است. منگ اما خود، بوی تعفن سرخوشش کرده گویا، آنگونه که بوی فاضلابی که چهارراه شهرشان میداد و شامه همه را بد و او را خوب نصیب میکرد.
داد در آورده است کتابخوانیش، چنان که رسما چندین نمونه توبیخ دریافت کرده چنین عادتش را و انذار که کمش کند گاهی را که سر در کتاب میبرد و دنیا را آب ببرد از برای او انگار نه انگار. مادرش در جدی ترین اقدام در این زمینه کتابش را آن گاهی که شب خانه شان پی قطع برقهای امسال خاموش بود و او با نور گوشی موبایلش خوانش اعصاب خردکن کتاب را ول کن نبود، از دستش گرفت. بدین سان شوق رژه مقابل قفسه کتابهایش اکنون همراه گشته با اندکی تامل بابت آسیب شناسی این درجه از دیوانگیش.
به ظاهر همراه با کتابی که این روزها در دست دارد، "محاکمه"اش آغاز جدی به خود گرفته. متهم به بی تفاوتی میان مردمانی که حق طبیعیشان توجه شخص شخیص ایشان به خود و آنان است. به خود تا سلامت، رفاه، آینده و پولش را جدی گیرد و به آنان که سهم خود را بابت حضورش میانشان ادا نماید.


