عادت روایی نیست اما به ناچار اکثرمان دچارش هستیم، آنجایی که مطلوب منطق خود را حد کردار نه فقط خود که دیگران نیز میپنداریم. میزانمان را فهم ناقصمان قرار میدهیم و حجت بر خود و غیرخود تمام کرده و مجاز نقد هر آن کس خواهیم قرار میدهیم، بیآنکه کوچکترین مجالی برای آن دیگری قرار دهیم که کردار متناسب درک خود داشته باشد و ما نیز هم درصدی احترام عملش نهیم و یاد داشته باشیم که به فرض محال نیز شاید، وی درست میپندارد و نیک رفتار میکند.
پس این مقدمه، جولانم اندر کنش مدنی در این چند، مسجلم ساخت که بسیاری از مدعیان انصاف که خود زبان و عمل به انتقاد از تئوری وهمآلود "خودی و غیرخودی" کار گرفتهاند، خود دچارش هستند و دریغا جهلشان نصیب است و نمیبینندش. از "خود" ندانستن دایرهای است تو در تو که فقط شعاع قرارگیری افراد داخلش مرز میان "خودی" است و "غیرخودی".
از روزی که وارد تشکیلاتی تحت عنوان "سازمان ادوار تحکیم وحدت" شدم خود نیک میدانستم که "غیرخودی" بسیاری هستیم. بسیاری که خود "غیرخودی" بسیاری دیگرند. سازمانی از نگاه مشارکت تندرو و از نگاه کیهان گروهک که البته غیرخودی هر دو است، شاید دور و نزدیک. پس تعجبم زیاد نبود آنگاهی که "وحید میرزاده" روی منبر رفت و انذارمان داد و از تندروی پرهیزمان کرد. خود شاید یاد نداشت که از نگاه طیف وسیعی از سیاسیون "ملی-مذهبی" بودن چند قدم آن ورتر تندروی است و رطب خورده را منع رطب نشاید.
ریز و درشت افرادی که هر از چندی فیلشان هوای هندوستان کرده و وادی انتخابات به فعالیتشان وا میدارد، جسته و گریخته "غیرخودی" بودنمان را یادآور میشدند این و آن را. یکیشان دبیر تهرانمان را خطاب میگرفت و دیگریشان دبیر کرمانشاهمان. این چنین 8 ماه زیر گوش نجوای هشدار شنیدیم. دل خوش به آنکه راه به درست آمدهایم و پا از حریم مشخصمان فرا ننهادهایم، چه آنکه اصولن در این 8 ماه قدمی ننهادیم که معیار پافرانهادنمان قرار گیرد، از این گفتیم که آنچه ما از "ادوار" میشناسیم البته که تاب این چنین حرکت دارد با فرض به حرکت در آمدنمان. به حرکت در نیامدیم و فقط و فقط چند گام لنگ گذاشتیم که نظرشان جلب کنیم که تیزرویمان نه آنچنان است که میپندارند. تا به خیال خام خود "تعامل" ایجاد کنیم و "عملگرا" لقب گیریم و ...
دریغ اما عافیتطلبی آن چنان ریشه دوانده نهانمان را که چشم بسته به عمل طرفمان، صرفا براساس تحلیل خام خود، آن هم برگرفته از شنیدههای نه چندان مطابق واقعیت، کمر به کشیدن خط آشنا و تعفنبرانگیز "خودی" و "غیرخودی" میان خود غیرخودمان کردیم. هیچگاه آن بیاخلاقی مدنی را یاد نخواهم برد که لابی اندر اتاق تشکیل شد و لیست "خودی" بستند قبل از آنکه بیچارگانی که فراخوانده بودیمشان انتخاب کنند آنانی را که به نظر شایسته ترند.
به راستی آنانی که آن روز تمام هم و غمشان شده بود نیامدن فلانی میان کاندیداها و در نیامدن فلان و به صدر نشستن بهمان از میان آرا، به چه رویی در مقام سازمانی "شبه اپوزیسیون" زبان به انتقاد از نظارت استصوابی "شورای نگهبان" میگشویند. برای من کمخرد نیز بگویید چه فرقی است میان استصواب شیخ احمد جنتی که به بهانهی بر باد ندادن "نظام" اجازه به بسیاری و از جمله نزدیکان تفکر شما و ما نمیدهد که در معرض رای مردم قرار گیرند با شمایی که بسیار پرشورتر از تمام اوقاتتان این اتاق و آن اتاق در نوردید و سر در این حلقه و آن حلقه کردید که آنانی چینید که "شعبه سازمانتان" بر باد ندهند؟!
نپرسید زین پس که کدامین حق را داراست "احمد جنتی" که به خود اجازه تصمیم قبل از موعود و نوشتن نسخه میدهد از برای همگانی که به خیال انتخاب میآیند، که خود میباید حداقل مرا پاسخی دهید درخور که به کدامین دلیل و مدرک اجازه انتخاب آزاد به آنانی که آن روز قدم رنجه کردند و به خیال خود شورایشان انتخاب کردند، ندادید؟ بگذریم از خندهآورترین بهانههای ممکنتان که مصلحت را مستند به آن کردید، مپندارید باورش را از جانبمان.
هشدار بادتان دایره "غیرخودی" برچینید و بگذارید در این آخرالزمان کنش مدنی، مانند آن عصرگاه حالمان از هر آنچه اسم آزادی و دموکراسی به دنبال دارد بر هم نخورد. میدانیم و میدانید عایدمان از این چنین کنش جز دردسر نیست، مرحمت فرموده شما درد سرمان ندهید.
این مطلب شاید که ستایشی می بود نثار اقدام اخیر کروبی و نامه اش به وزیراطلاعات در مورد حمله به حسینیه های دراویش گنابادی و نیز موضع گیری و مخالفتش با گورستان کردن دانشگاهها٬ مستندی بر آن کوچک تفاوت کروبی و خاتمی که این یک هر از چند جرقه ای می زند و نامه و سخنی نثار حاکمیت می کند. اما ...
اما می شود خاک عالم نثار کله ی محترم خود و شما نمایم بابت فرجاممان. که سال ۲۰۰۹ را با امید بستن به این و آن شیخ (...) ذهن و فکر خسته کنیم و قلم فرسایی نماییم از برایشان. کوچکترین قدم رنجه شان به وادی آزادگی را همه آن چنانش بزرگ کنیم که یادمان رود استواریشان را در ساخت و پرداخت بند بندگیمان. همین شیخی که مطلب قبلیم بابت تیترش٬ ظن طرفداریش نصیبم کرد در متن نامه اش چند بار و اندی پیوستش را با اصل آن چیزی که همه نیک می دانیم اول و آخر گرفتاریمان است٬ اعلام مجدد نمود. من و شما می توانیم ندایم دهیم که خب یواش یواش درستش میکنیم و من باز خاک عالم نثار خود و شما کنم بابت این سرمنزل کج راهمان که شاپور بختیار به زیر کشیم و ۳۰ و ۴۰ و ۵۰ سال بعدش چنان حکومتگری را همراه با شتری که پنبه دانه آرزو دارد در خواب بینیم.
در همین راستای خاک بر سری٬ احوال ترکیه همسایه مان را نیز نیک است که دقت کنیم. کشوری که روشنفکران دینیمان سودایش به سر دارند و دلیلشان بر سازگاری اسلام و دموکراسی است٬ آشوب چند جمله حرف زدن دبیرکل حزب DTP به زبان مادریش در روزی که جهان ندا و التماس دعای زبان مادری دارد٬ آن چنان تن آتاتورک را در گور به حالت ویبره در آورده است که سیستم های الکترونیکی آن وادی را چنان دچار اختلال کرده که کانال TRT6 به کما برده است. دولتمردانش هم از ترس اتحادیه اروپا این بار سرنوشت "لیلا زانا" را دچار "احمد ترک" نکرده و صرفا توبه و استغفار می کنند درگاه آتایشان را.
دوستی گفت به خاتمی رای بدهیم که آبروی از دست رفته بین المللیمان بازگرداند که احمدی نژادش برده است. تلویزیون صدای آمریکا از انواع ژستهای دست ندادن سردمدارانمان می گوید با زنان بین المللی!! ربط این به آن چیست را نمی دانم دقیق٬.دست ندادن ایدئولوژیمان است٬ خاتمی و احمدی نژاد نمی شناسد. دستهای ما دیر گاهی است که جمع شده است. خاک عالم بر سرمان.
- روزگار غریبی است نازنین٬ از این بابت که آدم کل هزینه احتمالی که قراره از بابت هر نوع فعالیتی بدهد را بی خیال گردیده٬ همه دغدغه اش نحوه برخورد خانواده و نزدیکانش است. به شخصه طی ۴۸ ساعت گذشته٬ قبل و بعد از مصاحبه زنده با برنامه سه کو (seko) تلویزیون تیشک٬ همه نگرانی و ترسم! از واکنش خانواده ام بود. بعد از قول ضمنی عدم مصاحبه در روز قبل٬ خوشبختانه شب مصاحبه منجر شد به مسافرت پدر و مادر که تهدید پدر مبنی بر قطع سیم تلفن خانه عملی نگردد. اما همان طی مصاحبه وامصیبتها آغازید و هنوز پایانش متصور نیست. قهر چند ساعته پدر٬ تهدید مادر به ترک خانه!٬ طعنه و تشر برادر و خواهر و توصیه دوست و رفیق به مصلحت گرایی نصیب این مدت من است. اگر که می پندارید این به اصطلاح فعالان مدنی پشتشان به حمایت خانواده گرم است٬ زهی خیال باطل٬ حداقل در مورد اینجانب.
- روزگار غریبی است نازنین٬ از این بابت که به روایت اخبار ورزشی شبکه سوم ج.ا. در بیجار کودکان و زنانی نه بسیار٬ طی اقدامی جان بر کفانه در حمایت از زنان و کودکان مظلوم غزه اقدام به اسکی نمودند. اگر که می پندارید خاطر ایشان حین اشتغال به این ورزش بس گران بابت تفریح مبسوط گشته٬ ذهی خیال باطل. در همین راستای حمایت٬ من نیز طی اقدامی به یاد ماندنی کل روز جمعه خود را در همدردی با مردم غزه خوابیدم!!
- روزگار غریبی است نازنین٬ از این بابت که برای حمایت از همین مردم غزه چند نفری از اعضای کمپین یک میلیون امضا که برنده جایزه سیمون دوبوار شده٬ پیشنهاد اهدای مبلغ ۳۰ هزار یورویی جایزه به مردم غزه شدند. بابت این که در این دو سه هزار کیلومتری که ما تا غزه فاصله داریم هیچ دلیل موجهی برای کمک مادی پیدا نمی شود و علی رغم آنچه ما می بینیم و می شنویم اوضاع بر وفق مراد است و همه خوشی زده زیر دلشان٬ خوشحالم. اگر که می پندارید این اقدام درجه غیرقابل قبولی از مصلحت گرایی است و از آب گل آلود ماهی گرفتن و این که پیشنهاد دهندگانش در دجله می اندازند که فردایش در بیابانش باز گیرند و در مقابل تهمت عدم حمایت از مردم بی دفاع فلسطین برگ رو کنند٬ زهی خیال باطل.
- روزگار غریبی است نازنین٬ از این بابت که با به میان آمدن بحث جایزه نقدی کمپین٬ گیس کشی به راه افتاده که به شخصه inbox جی میلم یارای تحملش ندارد. بسیارشان تعبیرش به فضای دموکراتیک بینشان (یا بینمان!) می کنند. دل خوش سیری چند. به یاد ندارم هیچ کدام از مباحث مطرح شده در حیات کمپین این چنین مخاطب جلب کرده باشد از میان فعالان برابری خواه. تنها راه حلی که به ذهن من آمد٬ خریدن یک عدد لپ تاپ برای جناب کاوه است که فقط هزار یورو می طلبد٬ بقیه ۲۹ هزار تا را چه کنیم واگذار به توجهات جلب شده عزیزان.
پی نوشت۱- بابت اضافه نمودن ایمیل من به لیست دهانت سرویس باد کاوه. دیگه واقعا حالم از ایملهای با عنوان campaign-prize به هم می خورد.
پی نوشت۲- یک مطلب و این همه خیر و برکت!! بعد از خرید لپ تاپ برای کاوه مقرر گردید یک گوشی مامان برای بهاره خریداری شده و مابقی پول در اختیار نفیسه قرار گیرد از برای خرید که فکر نکنم ولی رهن خانه ای اندر پایتخت. با تشکر از حسن ظن بنیاد محترم سیمین دوبووار.
امشب نظارهگر گزارشی بودم از تجاوز بنیادگرایان مسلمان شهر موصل عراق به جان و مال همشهریان مسیحیشان. نکته تاملبرانگیز این بحران، هشدار بنیادگرایان مسلمان به مسیحیان، مبنی بر پرداخت ماهانه مبلغی بابت فدیه(؟) به آنان و در ازایش صدور اجازه اسکان و ادامه زندگی در شهر مذکور میباشد.
یاد دارم از دوران کودکی و کتب تعلیمات دینی مدرسه و یک دو کتاب تاریخ اسلام غیردرسی، که مسلمین صدر اسلام نیز پیمان بستند با ساکنین یهودی مدینه که نگرویدنشان به آیین اسلام را ملالی نیست اگر که مبلغی بابتش باج دهند هر از چند گاهی. یهود بنیقریضه اما آنگاهی که تعللی کردند اندر پرداخت حق چنان سرگردنهگیری، به خاک و خون کشیده شدند و مردشان کشته شد، و زن و مال و مکنتشان غنیمت سپاهیان اسلام.
کمخردی و تعصب توارثی آنگاه قوه تحلیل نمیداد، دیری نپایید اما که چنین رفتار را به مانند هر بنیبشر دارای حداقلی از خرد بیتعصب، مصداق مبرهن تجاوز به حریم زندگی و سلب ابتداییترین حق انسان، حیات آزاد فارغ از عقیده و مرامش، به شمار آورم و درد کشم خشونت عریان آیین به جا مانده برایمان را.
متجاوزان موصل اگر چه خود اذعان دارند که مدینه فاضله هزار و چهارصد و اندی سال پیش عربستان را آرزومندند، اما نه به مانند متجاوزان آنگاه با روی گشاده و سربلند، که روی پوشیده زیر نقابی سیاه حق خود میستانند و حکم آیینشان اجرا میکنند. خود این، شعف ولو اندک نصیب دل میکند، شرم کردارشان، که خود اینگونه بانگش میدهند. خاطر اما آزرده این است که "جماعت" خِرد در زنجیر، چنین آفتاب میبینند دلیل آفتاب و دوباره و صدباره و هزارباره از وی روی بر میتابند و خلسهشان نمیگذاردشان اندکی تردید و تامل.
نقد از این گونه و محصول قلم و اندیشه (محتمل خطا) را عتاب برنمیتابم که احترام گزارم اعتقاد دیگران را. چه آنکه بر این رأیم که وادی کلمه این چنین خط قرمزی ندارد و تا نباشد این چنین فضایی برای صیقل اندیشهمان، چه انتظار که جامعهای سازیم سزاوار انسان. تا آنگاهی که کلمه ابزار باشد احترام انسان محفوظ است، بسی بیش از حفاظی که ترس و تعصب فراهم آورده باشدش.
فقدان آزادی، اختناق و استبداد اگر که همراه گردد با بوق و کرنای رسانهای ایدئولوژی مذمومی نظیر آنچه صاحبان قدرت حاکم بر جامعه کنونیمان دارند، ویرانی بسی همراه دارد و شاید جانگدازترش انجماد فکری توده مردم باشد. مثل این چنین انجماد یکی توجیه خشونت است. به یاد دارم سال قبل و در بحبوحه طرح به اصطلاح "جمعآوری و برخورد با اراذل و اوباش" بحثی در گرفت با همکارانی که شاید انتظار رود سطح سواد و مکنت به نسبت مناسبشان افسار تفکر نه به دست دیگری که به دست تعقل دهد، صد افسوس که دریغ. ایشان برخورد زننده و ددمنشانه نیروی انتظامی با بزهکاران را بهبه و چهچه سر داده بودند و بهویژه آن گاهی که سر بسیاریشان را بالای چوبه دار بردند، دلشان خنک شد. گفتن از حق شهروندی ولو برای بزهکاران این چنین، تو گویی قاتل جان و مال مردم، همان و گوش سنگین و تکان عمودی سر ایشان همان.
القصه، چندی پیش یکی از آنانی که هر روز در محیط کار میدیدمش و دست میفشردیم و ازقضا تصویری خوب در ذهنم داشت، از آنجایی که بد روزگار پسری ناخلف ازآنش کرده بود، طی اقدامی شجاعانه؟! (به قول یکی همکارش) اقدام به متلاشی نموده سر پسر خود با چکش نموده و خانواده را از شرش خلاص کرده است. خوب روزگار اما وی پدر بوده و قانون مجازات اسلامی چنین کاری را اصولا جرم نمیداند که جزا برایش قائل باشد. پدر بعد چند روز سر و مر و گنده سر کار برگشت. در این مدت بحث پیرامون این قضیه نقل مباحث محیط کاریمان شده، تاسف آن که قریب به اتفاق نظرات حق به جانب پدر میدهند. گفتن از حق اولیه و طبیعی بشر، ولو فرزند یک پدر!، مبنی بر حیات همان و گوش سنگین و تکان عمودی سر ایشان همان.
اندیشهی اینکه به فرض محال، ایدئولوژی حاکم رخت بر بندد و جا به عقلانیت انسان دهد، چقدری مدت زمانی که طی باید گردد بهر نابودی میوهی تلخ و شومش، برای سر جز سام ندارد.


